نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

رودخانه
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢
 

     یه خورده که به خودت نگاه کنی می بینی ، چه وقتی که بچه بودی چه حالا که بزرگ شدی ،  لحظه لحظه ی زندگیت به انتظار گذشته ... هنوزم وقتی  صبح از خواب بیدار می شی ، منتظر یه اتفاقی ، یه اتفاق تو کار ِت ، تو درسِت ، تو زندگیت ، تو وجودت ... منتظری که ببینی واقعاً کی هستی و کجا می ری ، منتظر صبحی هستی که وقتی تو آیینه نگاه می کنی ، با یه لبخند از روی غرور به خودت و گذشتت و آیندت ، بِبالی ... منتظر روز موعود ِ آرزوهاتی ...

    ولی اون روز کِی می آد ؟! کجاست؟! چقدر مونده تا بهش برسیم؟!

    ما هممون صبح تا شب داریم می دوئیم تا برسیم به نقطه ای که بتونیم یه نفسی تازه کنیم ، بتونیم سرمون و بالا بگیریم وبگیم : آخیش ... آروم شدم !

   ولی این وسط یه چیزی و نباید فراموش کنی ... هیچ وقت به شعور ِ طبیعت توهین نکن  ، باهاش نجنگ ... هیچ وقت سعی نکن جهت رودخونه ی زندگی رو تغییر بدی ، چون بدون که مثل یه تخته شکسته از مسیر آب جدا می افتی ... !

   زندگی برای هر کدوم ما مثل این رودخونست که چاره ای نداریم جز اینکه تو مسیرش ادامه بدیم و بریم ... تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه بخواییم زلال باشیم یا گل آلود ... !

   ما داریم تو این طبیعتی که گفتم زندگی می کنیم , که خالقش , طبیعتی و خلق کرده که ذاتاً نمی تونه خلأ و تحمل کنه ... یعنی ، چرائی رو بی جواب نذاشته ... راهی و بی راهنما قرار نداده ... بزار راحتت کنم ... ما رو رها نکرده ... اونقدر براش عزیز بودیم که تو این رودخونه ما رو بی ناجی نذاره ...

   پس همیشه زلال و پاک بودن ، اونجوریَم که همه فکر می کنن سخت و محال نیست ، بالاخره هر قفلی یه کلیدی داره که بازش کنه ... شاه کلید ِ زلال و آرام و خوشبخت بودنم فقط یه چیزه ... اینکه همیشه تو این رودخونه ای که داری می ری احساس کنی  یکی هست که هوات و داره , یکی هست که هیچ وقت پشتت و خالی نمی کنه , یکی که می تونی با خیال ِ راحت بهش تکیه کنی , یکی که سنگ صبورته , یکی که راه و مثل کف دستش بلده و حالا تو می خوای دستت و بدی تو دستش که تا آخر راه ِ زندگی و با خیال ِ راحت بری , یکی که با کوچکترین دردت , درد می کشه , یکی که مثل ِ یه پدر همیشه دل نگرونته ... اونوقته که اگه وجودِ یه همچین پدری و  تو زندگیت احساس کنی , دیگه بهونه نمی گیری, دیگه همیشه آرومی ... اونموقعست که وقتی تو آیینه نگاه می کنی , از خودت مطمئن و راضی ای ... چرا؟! چون به مقصد رسیدی ... به مقصدی که لایقش بودی و باید می رسیدی ، رسیدی ... به سعادت رسیدی ، همون چیزی که طبیعت از تو می خواست ... 

   این پدر ، همون ناجی ایه که خدا تو این رودخونه ی زندگی برامون فرستاده ... بزار برا یک دفعه هم که شده با خودمون روراست باشیم ... اگه می خواییم همیشه زلال ِ زلال بمونیم ... باید بریم  بشینیم ، با این پدر مهربونمون درد و دل کنیم ، دلش و بدست بیاریم ، باهاش حرف بزنیم ... چه موقعیتی بهتر از این ؟! ... داریم به میلاد مولامون نزدیک می شیم ، الان وقتیه که می تونی خودت و محک بزنی ... الان وقت انتخاب کردن راه ِ ... فصل پیمان بستن و بیعت کردن ... اگه می خوای دستت و بذاری تو دست اون راهنمای راه ، پس معطل چی هستی؟! الان وقتشه ...  تا دیر نشده بریم باهاش مردونه دست بدیم ... منتظرمونه ... بجنب!!

                                                                               

 


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک