نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

کیفیت طلا شدن، در بوته بلا
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

 نمایی از شهادت حضرت حر

 

 راوی:

این کبوتری که از میان خون، بال می‌گشاید گویا طعم پرواز را تازه با بال های نوباوه‌اش چشیده؟

 

سروش:

 این کبوتر نیست! خورشید صبح عاشوراست که با عصایی از خون و جنون در دست، طالع می‌شود!

 

راوی:

این سر بریده ی  کیست که از شیب افق رو به زمین می‌غلتد و می‌غلتد و کاکل ارغوانی‌اش بر پیشانی خاک، پریشان می‌شود؟

 

سروش:

خورشید صبح عاشوراست و پیشاپیش می‌داند که باید همچون شاهدی شرمسار، چشم بدوزد به عرصه نبردی نابرابر و ناظر باشد تا چگونه بادهای کافر، کشتی نجات امت پیامبر را از هزار سو محاصره می‌کنند.

 

راوی:

 گویا مردی چون تیغ برهنه یا به‌سان زبانه‌ای از آتش خروش به فریاد آمده است!

 

سروش:

خاموش! این حسین است که اتمام حجت را قامت علوی برافراشته و چونان سروش، خیل اهریمنان را به نور می‌خواند!

 

 


 

راوی:

من شورشی نیستم! جز برای راست کردن کجی‌ها و زدودن لکه‌های پلیدی از دامان اسلام، پای در این وادی ننهاده‌ام! و خدا داند که مرگ را در صحرای شرف بر زیستن با ظالمان که حاصلی جز ستوه و اندوه ندارد، ترجیح می‌دهم!

 

راوی:

اشقیا از هر سو کمان ملامت به زه کرده اند و تیرهای شماتت بر صدای رسای حسین می‌بارند!

 

سروش:

ابن‌سعد شوم آئین را بنگر! چگونه خیل منحوسان را گواه می‌گیرد تا بدانند که اوست که نخستین خدنگ را در کمان ننگ می‌نهد و خیمه گاه حسین را نشانه می‌گیرد!

 

راوی:

 نخستین تیر را ابن‌سعد به سوی اردوگاه زادگان نبی و وارثان وصی می‌افکند؟!

 

سروش:

 نه! در این وادی، تیر نخست را غربت در کمان تنهایی گذاشت و گلوی رسالت حسین‌(ع) را نشانه گرفت! کربلا حاصل تنهایی و غربت مرام محمد و مشرب علی‌(ع) است!

 

راوی:

سواری انگار از صف اشقیا جدا می‌شود! خدا می‌داند که چه در دل دارد! [با هر قدم تاختن، رنگ زمینه از سیاهی به روشنی و سپس به سرخی می‌گراید]

 

سروش:

این همان "ح‍ُر‍ّ" است که تا ساعتی پیش هنوز زنجیر از دست و پا باز نکرده بود! از وادی "طلب" گذشته و پا در مسیر "عشق" گذاشته!‌هان گویا به "معرفت" حق نائل گشته است! اگر چون تیری از کمان تیرگی‌های گذشته جدا می‌شود از آن روست که می‌داند:

سالک نرسد بی‌مدد پیر به جایی

بی زور کمان ره نبرد تیر به جایی

 

راوی:

آیا امن و آسایش و تنعم را فرو می‌نهد و عطش و آتش را می‌گزیند؟!

 

سروش:

نیک می‌داند که:

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

آتشی که اینان برگزیده‌اند، پیشتر نیز ابراهیم را تا گلستان، بدرقه کرده است.

 

راوی: 

قطره‌ای بیش نیست!

 

سروش:

سر دریا شدن دارد‌!

 

راوی:

 یک قطره بیش نیست!

 

سروش:

 در صدف حسین، مرواریدی خواهد شد درشت و چشمگیر و نفیس!

 

راوی:

یک قطره تنها؟ (با تعجب)

 

سروش:

 قطره دریاست اگر با دریاست

ورنه او قطره و دریا دریاست!

 

راوی:

مگر نخستین بار هم او نبود که راه بر حسین بست؟

 

سروش:

راه بر خود بسته بود! اینک از بن بست خود رهایی یافته و به جانب خدائیان شتافته! خمار انکار بود، مست می‌شود! نیست بود، هست می‌شود!

 

راوی:

چگونه ممکن است؟ لحظه‌ای پیش‌در بند خویش! و اینک خروج و پا بر پلکانِ عروج؟!

 

سروش:

دیگرگون شده اکسیر سخنان حسین است! دست از مس تن کشیده‌، رو به کیفیتی والا می‌تازد:

کیفیت طلا شدن، در بوته بلا

 

روزی که ز دریای لبش دُر می‌رفت

نهر کلماتش از عطش، پُر می‌رفت

 

یک جوی از آن شطّ عطش‌سوز زلال

آهسته به آبیاری حر می‌رفت!

 

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق، بیابی و زرشوی

 

اگر به سوی حسین – علیه السلام -  باز می ‌گردد هم از آن روست که آبیاری شده گلوگاه سومین برهان خداوند، بر مردمان است و به زبان حال می‌گوید:

 

کشتی کشتی اگر گناه آوردیم

غم نیست که رحمت تو دریا دریاست!

 

راوی:

این حر است فرا روی حسین ایستاده و سر به زیر افکنده

 

سروش: 

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم!

 

 

از گرد راه تن خاکی رسیده و پیشاپیش سپاه افلاکیان ، به عذر ایستاده است! هم او بود که میان خاک و خدا مخی‍ّر بود و خدا را برگزید! فرشتگان چون حسن انتخاب او را دیدند، عرش، غرق هلهله شد! معتکفان خانقاه عرش، دف می‌زنند که تیر توبه حر‍ّ به هدف نشسته است!

 

راوی:

حر‍ّ چه می‌گوید؟ چه می‌خواهد‌؟ چه می‌جوید؟

 

سروش:

در زمین سخن می‌گوید و عرشیان در ملکوت آسمانها می‌شنوند:

 

دیروزت اگر رو به قتال آوردیم

در پاسخ تو زبان لال آوردیم

 

امروز به خیمه گاه آن دعوت ناب

صد علقمه لبیک زلال آوردیم!

 

راوی:

همچنان سر به زیر افکنده دارد! انگار می‌گوید: پدر و مادرم فدای تو باد یا حسین! از روی تو و دختر فاطمه شرمسارم!!

 

سروش:

حسین به خاموشی‌اش می‌خواند و دلداری‌اش می‌دهد:

 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست!

نکته سربسته چه دانی، خموش!

 

راوی:

سر بر می‌کند و لحظه‌ای چشم می‌دوزد به دو خورشید علوی در صورت مبارک امام!

 

سروش:

در دلش لشکری از اندوه، سینه می‌زند و دم می‌گیرد:

 

ای حضرت عشق! یاری‌ام کن

زردم ز خزان، بهاری ام کن!

 

جز شور سفر به سر ندارم

ره توشه به جز خطر ندارم

 

با لطف تو اهل راز گشتم

عذرم بپذیر! بازگشتم

 

ای حضرت عشق، دست گیرم!

من حر‍ّ توام، مخواه اسیرم!

 

بگذار که در رکاب باشم

هیهای ترا جواب باشم

 

 

ای وای اگر که حر نباشم

خالی ز خود، از تو پر نباشم

 

در وادی عشق بی نهایت

بگذار که جان کنم فدایت

 

از محبسِ تن بکش برونم

اذن فوران بده به خونم!

 

ای حضرت عشق! یاری‌ام کن

زردم ز خزان، بهاری‌ام کن

 

ح‍ُر چه مردانه می‌جنگد! رنگ از رخسار تبه‌کاران پریده است. او نخستین تیغ ناحق بود و اینک نخستین سپر است برخاسته به حمایت از حق! حاصل کیمیاگری حسین!

قطره وجود حر به سرخی گراییده است. قطره در شرف دریا شدن است، هان بنگرید، دریا می‌شود! در بستر اقیانوس ـ قطره پیشین ـ سرخ‌رو ناپیدا می‌شود، دریا می‌شود، دریا! او نیک می‌دانست: از رود تا دریا، راه درازی نیست، رودی که از خود بگذرد، دریاست!

راز حر‍ّ شدن، گذشتن از "خود" است. حر‍ّ شهید می‌دانست!

دریا، تکرار رود است،

رود اما، تکرار دلهای دریایی!

 

 

 

برگرفته از :

طلسم سنگ، نوشته شادروان سید حسن حسینی


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک