نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

حماسه ساز ساحل فرات
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 

براى دلاور غيورى همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت ماندن براى نوبت آخر است. براى او كه جانى لبريز از ايمان و قلبى سرشار از شور و شهادت طلبى داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمل آن همه داغ برادران و ياران و غربت و مظلوميت سيدالشهدا بسيار سنگين بود، اما تكليفى بود كه بر عهده داشت.

نيروهاى تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به عنوان فرمانده بى سپاه چه مى توانست بكند؟ سردار تنها و بى لشكر، احساس تنهايى و دلتنگى كرد. وقتى ديد كه چه ستاره هاى درخشانى بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده اى به خون غلتيده اند و برادران و برادرزادگان و اصحاب با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيده كربلا بر خاك آرميده اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابى عجيب پديد آورد و اشتياق زايدالوصفى به شهادت، او را به حضور امام حسين كشيد تا اجازه ميدان و رخصت نبرد نهايى را بگيرد. اما امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحب لوائى، تو پرچمدار منى» يعنى اگر تو به ميدان روى و كشته شوى، پرچم اردوى حسينى فرو خواهد افتاد. او به تنهايى براى امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامى امام و مدافع خيمه ها و بازدارنده دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

اما بى تابى عباس براى جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ واداشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت: از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، مى خواهم انتقام خويش را از آنان بستانم.

درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشه شجاعت و نمونه والاى رشادت را نگه داشت. اما كودكان هم تشنه بودند و صداى العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايى و آب رسانى به خيمه ها را داشت.

عباس خود نيز تشنه بود، اما وقتى نگاهش به بى تابى كودكان امام حسين (ع) و كاروان كربلا مى افتاد و چهره هاى زرد ولبهاى خشكيده آنان و مشكهاى خالى را مى ديد و ناله هاى «واعطشاه» را از آن خردسالان گريان مى شنيد، تشنگى خود را از ياد مى برد.

امام از عباس خواست كه حال كه مى خواهى بروى، پس آبى براى اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياود، آنگاه اين تو اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.

ابالفضل به سوى سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«اى پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبى به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه اى ميانشان افتاد. برخى دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، اما از آن ميان «شمر» فرياد زد: اى پسر على، اگر روى زمين همه آب باشد و در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.

عباس در برابر اين همه فرومايگى و پستى و خبث، چه مى توانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشى آنان را به عرض امام رساند. در همين حال بود كه صداى كودكان را شنيد: العطش...العطش...! آب...آب

عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره هاى رنگ پريده و چشمان بى فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكى به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت و چنان حمله كرد كه حلقه محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين مايه حيات و طراوت را به خيمه هاى بى آب و افسرده و لبهاى خشكيده برساند. سينه اش از عطش مى سوخت. آب سرد و گواراى فرات هم پيش چشمانش موج زنان مى گذشت. دست عباس رفت تا كفی از آب بردارد و بنوشد، اما موج تند يك احساس انسانى، موجى از وفا در ضميرش جوشيد، دلش لرزید، به ياد وصيّت على (ع) در شب شهادتش و به ياد لبهاى تشنه امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اين جا بود كه صحنه آزمون وفا پيش آمده بود و جدال عقل و عشق:

عقل گفتش تشنه كامى، نوش كن/ عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

آب گفتش بر صفاى من نگر/ قلب گفتش در وفاى من نگر

عافيت گفتش كف آبى بنوش/ عاطفت گفتش كه چشم از وى بپوش

تشنگى گفتش تو را سازم هلاك /رستگى گفتش كه از مردن چه باك؟

جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دو بدن بودند. عباس وفادار چگونه از فرات آب بنوشد، در حالى كه لبهاى حسين از تشنگى خشكيده است؟ هرگز اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:

«اى نفس، پس از حسين زنده نباشى! اين حسين است كه در آستانه مرگ و شهادت است و تو آب سرد مى نوشى؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم ديندارى من نيست.»

و آب را بر فرات ريخت به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.

آب مى خواست ببوسد لبت، اما هيهات اين سبك مايه، كم از همت مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. اما نگهبانان شط فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اى جز نبرد با آنان نداشت. جنگى سخت ميان سقاى كربلا و آن فرومايگان در گرفت و عباس بن على گوشه اى از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايى جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اين رو به صورت گروهى بر او مى تاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نمى خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير مى زد و راه مى گشود و پيش مى آمد. رجز مى خواند و آنان را از دور و بر خود مى پراكند. اما در اين گير و دار، تيغى كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بى آنكه روحيه مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مى داد و اين گونه رجز مى خواند:

«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دين خود حمايت مى كنم و از امام راستينى كه يقينى صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»

دستان او در راه شرف و مردانگى قلم شد تا تاريخ، اين فضيلت ها را براى او در ساحل رود هميشه جارى خوبى ها بنگارد. آن دستى كه به حمايت از حق برافراشته شده و به يارى حسين برخاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگوارى مى تراويد و رفته بود تا براى خيمه ها آب بياورد، قطع شد، ولى راه او قطع نشد، ايمانش استوار بود و هدفش باقى. عباس سوگند خورده بود كه همواره از «دين» و از «امام» پشتيبانى كند، بگذار دست هم فداى آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همت داشت، براى حفظ جان خويش انديشه نمى كرد.

ابالفضل، گاهى نعره مى زد و خروش بر مى آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهى رجز مى خواند. خروشهاى عباس در ميدان نبرد، عصاره همه فريادهاى در گلو بشكسته حق طلبان بود. عباس، در حالى كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد. اما يكى از نيروهاى دشمن به نام حكيم بن طفيل، كه پشت درخت خرمايى كمين كرده بود، ضربتى بر دست چپ ابالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. اما عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجزخواند:

«اى نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيده خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا آتش دوزخ را به آنان بچشان»

از آن پس، تيرى هم به مشك خود و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.

چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهى است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است

به روى اسب، قيامم به روى خاك، سجود اين نماز ره عشق است، از آداب،تهى است

تيرى بر سينه عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزى آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اى بعد، عباس رشيد از فراز اسب بر زمين افتاد و در پى ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، در حالى كه 34 سال از عمرش مى گذشت.

اين گونه آن حيات نورانى به فرجام خونين شهادت انجاميد و عباس، در كنار آب، پس از جهادى عظيم و نبردى حماسى جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده اش در ساحل فرات، سندى براى وفاى او شدند.

وقتى حسين بن على (ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق در خون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره تدبيرم گسست.

پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براى لحظه ديدار با خداوند آماده كند و با اهل بيت خويش، تا آخرين وداع را داشته باشد.

اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاورى و وفا و حقگزارى، بيش از هزار و سيصد سال مى گذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاى عباس بن على (ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگى همراه است.

آن سردار فداكار با لبى تشنه و جگرى سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردى و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاى خويش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، ديگر هرگز به دامن و وفاى عباس نرسيد اين ايثار را كجا مى توان يافت و اين همه فداكارى مگر در واژه مى گنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابالفضل (ع) قلم شد و اين دستها براى آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بى بديل فتوّت و مردانگى در تاريخ شد.

و براستی که او چه برادر شاسیته ای بود برای حسین(ع)!


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک