نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

سلام ای پسر حضرت زهرا(س)...
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
 

سلام ای پسر حضرت زهرا(س)، سلام ای حرمت کعبه ی دلها، سلام ای به فدایت همه جانها، سلام ای که نشستند کنار حرمت جمع ملائک به تماشا، همه پست و تو بالا، همه قطره تو دریا، همه بنده تو مولا، همه خار، تو اسطوره ی گلها، غلامیم به درگاه شما حضرت آقا، به عشق تو گشودیم همه دیده به دنیا، به عشق تو تپیده است دل ما، برای تو خدا روح دمیده به گِل ما، فدای تو که رعنائی و آقائی و زیبا، که تو یوسف زهرائی و ما نیز ندانیم، چرا رفته به بیراهه زلیخا،

سلام ای پسر حضرت زهرا(س). . .

*****

سلام ای پسر حضرت زهرا(س)، که غریب الغربائی و ولی نعمت مائی، ز سر تا به قدم عشق و صفائی، وَ سر تا به قدم ما همه دردیم، تو درمان و دوائی، تو آئینه ی شفّاف خدائی، تو سلطان سخائی، تو علی هستی و شُهره به رضائی، تو و دست کرامت، دل ما و گدائی، فقیریم وَ عشق است فقیری که تو حج فقرائی، تو که صاحب این صحن و سرائی، نه این صحن و سرا، صاحب ارضی و سمائی، به ما هم بده جائی، نپرس اینکه که هستیم و کجائی، مهم اینجاست، که تو صاحب مائی، من و دست پُر از عجز و تمنا، تو و دامنی از جنس تولّا،

سلام ای پسر حضرت زهرا(س) . . .

*****

تمام همه ی آنچه که داریم فدای سرتان حضرت سلطان، غریبیم و خدا گفته شمائید فقط یار غریبان، ضعیفیم و خدا گفته توئی مونس و غمخوار ضعیفان، عجب نیست اگر دست به دامان شمائیم، عجب نیست دَرِ خانه ی لطف تو گدائیم، عجب نیست شدم بیدل و حیران، که مشغول گدائیّ تو هستند هزاران چو سلیمان، عجب نیست شود موسی عمران، میان حرمت خادم و دربان، عجب نیست اگر زنده شود حضرت عیسی، به نگاهی ز دو چشمان تو و بر تن اموات دهد جان، وَ عجب نیست که جبریل امین، خاک دَرِ کفش کَنَت را ببرد بهر تبرک به جنان و عجبی نیست به عشق تو شود کفر، مسلمان، وَ عجب نیست به یک گوشه ی چشمت شود آتش چو گلستان، عجب اینجاست که با این جبروتت، شده ای ضامن آهوی بیابان، وَ عجب نیست همان آهوی وحشی، که تو ضامن شدی از لطف و کرامت، شود ضامن مردم به قیامت، سلام ای که خدا گفته سلامت، سلام ای به فدای تو و اخلاق و مرامت، سلام ای که پذیرفته ای این بی سر و پا را،

سلام ای پسر حضرت زهرا(س) . . .

*****

سلام ای پسر حضرت زهرا(س)، وَ ای شاه و امیرم، بود آرزویم بوسه ای از روی ضریح تو بگیرم، مگر لحظه ای آرام شود این دل زارم، توئی دار و ندارم، خزانم من و بی برگ، توئی باغ و بهارم، شدم زائرت آقا، که بیائی به دم مرگ کنارم، وَ یا پا بگذاری به مزارم، درست است که این مایه ندارم، ولی کاش بیائی که سر از خاک بر آرم، دو دستم به روی سینه گذارم، وَ بگویم به تو ای صاحب دلها،

سلام ای پسر حضرت زهرا(س) . . .

 

شاعر: محمد ناصری


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک