نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

بازگشت
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
 

حدیث داغ جدایی نمیتوان گفتن

 که هر که می شنود ، شعله وار می سوزد...


 
 
حلالیت
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

"یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقین‏"

 

سلام

به حول و قوه ی الهی سعادتی دست داد تا در معیت و به اعتبار عده ای دلسوخته به منظور زیارت عتبات عالیات، راهی دیار یار گردیم.

از همه شما بزرگواران عاجزانه طلب حلالیت می کنم و ملتمسانه التماس دعای خیر دارم.

شما را به خدا دعا کنید یا برنگردم و یا اگر برگشتم از سروش، من برنگردد.

ان شاءالله اگر لایق باشم نائب الزیارة خواهم بود. به ویژه 9 ربیع الاول در روز آغاز ولایت حضرت صاحب الامر بقیة الاعظم(عج) و روز ولایت و تبری از دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت(ع)  در نجف اشرف و در حرم حضرت ابوتراب امیرالمومنین مولای متقیان علی(ع).

دعا کنید در نیل به مقصود زیارت چون  نیل به مقصد آن، توفیق داشته باشیم.

یا علی

و من الله التوفیق


 
 
پیش سفرنامه سفر عشق- یا شاید وصیتنامه
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

بسم رب الحسین

سلام

می خواهم بر خلاف سنت معمول پیش سفرنامه بنویسم! این امر چندان متعارف نیست اما به یاد آوریم سفری هست که همگی ناچاریم برای آن "پیش سفرنامه" بنویسیم. آن سفر "سفر آخرت" است و آن نامه وصیت نامه!

خدای را چه دیدی شاید این پیش سفرنامه ی سفر عشق با حفظ سمت نامه آخر شد! چه سعادتی بالاتر از یکی شدن سفر عشق و سفر آخر؟! مگر این چیزی غیر از سنت و سیره ی حسینی است؟

همیشه هنگام دعا، از حضرت حق می خواستم حج خانه اش را نصیبم کند. نصیبم کند تا بروم دربارگاهش و از او فقط و فقط یک چیز بخواهم...

زیارت کربلا!

مگر خود ارباب از حج به کربلا نرفتند؟

 آخر باید پله پله تا ملاقات خدا رفت نه با آسانسور!

اما به ناگاه اوسع و اسرع سفن نجات بود که قایق محقر و مخروبه ای را که در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس مستغرق شده بود حیاتی دیگر بخشید و آن را به ساحل امن آرامش روانه کرد.

نمی دانم اسم این ساحل را چه می شود گذشت؟

سرزمینی که خشک است ولی بارانی است! لم یزرع و برهوت است ولی آبادترین و پربرکت ترین ملک خدا است! دل را می سوزاند است ولی آن را می نوازد! می میراند ولی زنده میکند! سرزمینی که پایان دنیااست و آغاز جنات عدن...

ای همسفر من برخیز! مگر نمی خواهی اربابت را زیارت کنی؟

بیا تا پر باز کنیم و پرواز کنیم که همگی خوب می دانیم بعد منزل نبود در سفر روحانی

قبل از هر چیز رو به قبله عشق کن، دستت را روی قلبت بگذار، آرام در دلت فریاد بزن:

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

اگر عرش دلت لرزید، دیدگانت بارانی شد و بوی سیب بر مشام ات می رسد خوشا به حالت! مادرشان، بانوی دو عالم تو را اذن فرموده اند...

و مرا هم به آبروی تو...

همسفر خوب چه نعمت بزرگی است که من با بودن در کنار تو از آن برخوردارم!

و اما ای همسفر برای راه، توشه لازم است. خوشا به سعادتت که سبک بالی! توشه ات زیاد است و بارت سنگین. بار من هم سنگین است لیکن نه چون تو! بار من بند پای است نه بال پرواز.

فرموش نکن در این سفر تویی که باید پیشاپیش من قدم برداری چرا که خود را به پشتوانه آبرو و توشه تو مسافر و زائر می بینم! دلم نامطمئن به خود و کرده هایم و امیدوار و روشن به این طایفه ای است که دست گدا ندیده است! همگی کریم اند از اولاد کرام! یعنی می شود مرا هم بپذیرند؟

خوب لحظه دیدار نزدیک است. می دانم اکنون شوق وصل وجودت را می سوزاند. قلب در سینه نداری و قرار در جان...

صلواتی هدیه پیشکش خاندان عترت کن...

چشمانت را ثانیه هایی ببند...

خوب اکنون همه چیز آماده است برای وصل

اما نه کاری باقی است که تو خود آن را بهتر می دانی!

به زیارت جد غریبشان و عموی عزیزشان می رویم مگر می شود از ایشان دعوت نکنیم؟

آن آقایی که خود می فرمایند:

"فَلاََ نْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَیْک َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ"

جانم به فدای شما ای جان جانان! چه سخت است شنیدن این جملات از دهان مبارک شما! مگر شیعیان ولو بی معرفتتان مرده اند که اینگونه سخن می گوید... آخر رحمی آقا!

و از اینجا من و تو باید هم صدا و هم نوا شویم با مولایمان امام صاحب الامرمان(عج)!

قبل از ورود باید حاجاتمان را نیز باید در نظر بگیریم.در راس همه امور تعجیل در فرج و سر سلامتی حضرت(ارواحنا فداه) ...

من کربلا اولی هستم! نمی دانم چکونه باید وارد بین الحرمین شد. یقینا پیش از ورود باید احرام بست. اما مگر ارباب احرام بسته بود؟

"أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَکْفان"

الله اکبر... شاید احرام بین الحرمین همان پیراهن خونین و پاره باشد که شرف دارد بر همه مخلوقات.

به یاد مدینه،شب آخر... آن مادر و دختر... الله اکبر

جالب است به مدینه هم رفتیم! ای امان از کوچه های مدینه! امان از کوچه های مدینه! الله اکبر... من تاب مدینه را ندارم!

برگردیم بین الحرمین!

به مقدس ترین وادی هستی گام می گذاریم پس "فاخلع نعلیک" باید کرد! شاید برای ورود بهترین الگو حضرت حر باشد... کفش ها را به دور گردن آویزان کرد و با سری افکنده وارد حریم یار شد... شاید ما هم بشنویم فرمان "ارفع راسک" را!

حاجی تلبیه می گوید! من و تو چه کنیم؟ شاید همان تلبیه مناسب باشد اما مگر زیارت کربلا افضل از صد حج بیت الله نیست؟ مگر نبض عرش به عشق مولای عطشان نمی تپد؟ از خود آقا کمک بگیریم... ذکر لبان مبارکشان آن هنگام که دست بالا بردند برای پاک کردن جراحت ابرو... الله اکبر! بلند مرتبه شاهی...

ذکر قربانی... بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله...

الله اکبر!

به گمانم اکنون وارد بین الحرمین شده ایم... حالت را نمی دانم ولی گمان دارم نفس در سینه نداری و رمق در زانوان... مستی و مدهوش! خوشا به حالت.

اما این جاذبه دو قطبی است. بزرگترین دوراهی عالم.به کدامین سو باید رفت؟

همان سقایی که تو را با می ناب مست لایعقل کرده است با دستانش گره گشایی می کند... ابتدا خدمت مولایم برو!

الله اکبر! به سوی کعبه عشق هربله کنان، منقطع از دنیا و ماسوی، با چشمانی که می بارد و می خواند ذکر لبان خواهر را: "مهلا مهلا یابن الزهرا "

سعی کن.به اندازه سعی صفا و مروه. با این تفاوت که هر گام ات در اینجا یکی از حجب ظلمانی را خرق می کند!

و همچنان باران می بارد...

به به! باران! چه واژه غریبی در حریم یار. چقدر دور است و چقدر نزدیک...

و اکنون به مرتفع ترین نقطه دنیا رسیده ایم!

عرش شش گوشه خدا!

گفتم که من همسفر خوبی برای تو نیستم! اینجا به بعدش با خودت است

اکنون زمان وصال است. به پایان رسید روزهای فراق. چه زیباست تقابل خاک در مقابل افلاک! لحظه رسیدن مملوک به مالک!

تنها یک چیز بگویم و آن اینکه مبادا در حرم زبان بگیری و روضه حضرت شاهزاده علی اکبر(ع) زمزمه کنی... داغی که هنوز که هنوز است، تازه است.

"علی الدنیا بعدک العفا" پس از تو، خاک بر سر این دنیای بی وفا!

در قلب این کهکشان شش گوشه دردانه حضرت علی اضغر(ع) باب الحوائج شش ماهه جای دارد. چه سنخیت جالبی شش ماه و شش گوشه! لعنت بر آن تیر سه شعبه عباس افکن!

خونی که نمی دانم چقدر برای خدا عزیز بود که هیچ وقت به زمین برنگشت! دردانه در آغوش پدر آرام گرفت و سیراب شد و تا ابد در آغوش ارباب است!

خودت لحظاتی خلوت کن با مولایت و دردانه هایش...

من منتظرت می مانم...

 

اما اکنون چشمانی ماهگون منتظرت هستند!

مجددا سعی باید کرد.

اما این بار حربله کنان بخوان: حرم، عمو،عطش، آب! فقط تو را به خدایادت باشد کلمه آخر را آهسته تر ادا کنی که مایه حیات از خجالت روی ماه رنگ می بازد!

به یاد آن روضه سه نفر در کنار علقمه! مادر، و پسران...

"الان انکسر ظهرى و قلت حیلتى"

 

و من اینجا هم توان همسفری ات را ندارم. گویی جان قبض می شود با نام قمربنی هاشم(ع)!

 

می دانم که هرگز دوست نداری این لحظات به پایان برسد اما چندین جای مهم دیگر انتظارمان را می کشد...

خیمه گاه را نباید فراموش کرد! تاریکی شب. خواهری مضطر برادری زمزمه کنان. می شنوی صدای مولا را؟

 

"یا دهر اُف لک من خلیل     کم لک بالاشراق والاصیل"

ای روزگار، اف بر تو.  ای چرخ گردون! تو چقدر فراز و نشیب داری!

 

"مِن طالب و صاحب قتیل     و الدهرُ لا یَنفعُ بِالبدیل"


از طالب و جوینده و هر دوستی که فکر کنی، کشته شده اند. روزگار هرگز بر غیر این راضی و خشنود نمی شود


"و کُلُ حیّ سالکُ سبیل       ما اقربَ الوَعدَ منَ الرحیل"

هر زنده ای راهی این راه است. چقدر زمان بار بستن و کوچیدن نزدیک است

 

"و انما الامر الی الجلیل"

تمام امور به سوی خدای جلیل و بزرگ می باشد.

 

الله اکبر

از خیمه گاه صداهای دیگر هم به گوش می رسد... خوب گوش کن. مثل صدای جیغ داد بچه ها است، نه؟ ای وای! لعنت بر آن دونان رذل!

 

و اینکه من را یارای همراهی تو نیست و چند مکان هنوز باقی است!

هنوز نمی دانم روزی می توانم به تل زینبیه(س) بروم یا خیر... ولی اگر رفتی به یاد من هم باش  و حتما بخوان زیر لب این روضه مقبول :

او می دوید و من می دویدم...

 

کف العباس(ع) و مقام حضرت شاهزاده علی اکبر(ع) را هم از من نخواه...

 

و من تنهایت می گذارم...

تنهای تنها

تنها با خاکی که ذره ذره اش شرف دارد بر عالم و نوایی که هنوز بر گوش می رسد

"هل من ناصر ینصرنى"

اکنون این تویی و مولایت...

خوشا به سعادتت

 

مرا حلال کن همسفر!

 


 
 
دل نوشته ای برای قبله عشق
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

 

کربــلا! مى‏خواهم که با تو سخن بگویم!

مى‏خواهم بقچه حرفهاى بردوش مانده‏ام را براى تو پهن کنم نمى‏دانم، نمى‏دانم تاب شنیدن حرفهایم را دارى یا نه؟ با تو سخن می گویم تویی که آن محزون ترین روز را در خود دیدی! تویی که از غم مولایت از ازل تا به ابد عزاداری!

کربلا از غروب عاشورا بگو...

براستی آن روز چه کشیدی؟ شنیده ام که غروب روز عاشورا براى تو سخت التهاب آور بود؟

یقین دارم که اگر در اسارت خاک نبودی هر آن لباس رزم بر تن می کردی و غران و آتشفشان بار، بر آن ملعونان و نفرین شده گان ابدی، حمله می بردی!

کربلا! بگو که آن سه روز و دو شبى که پیکرهاى شقایق رنگ قافله عشق بر پیشانى پینه بسته‏ات میهمان بودند تا با آنان چه ها گفتى؟

کربلا برایم از اصحا ب بگو! آنانکه با وفاترین اصحاب تاریخ بودند. از چهره های برافروخته و هیجان زده شان برای تکه تکه شدن در راه حسین(ع) بگو...

کربلا از علی اکبر(ع) بگو که شبیه ترین بنی هاشم به رسول الله(ص) بود انقدر که آن ملعونان لحظه ای پنداشتند مبادا رسول خدا(ص) به میدان آمده! از داغ شهادت فرزند بگو چگونه قلب سید الشهدا(ع) را جریحه دار کرد! از آن لحظه ای بگو که آقا از روی اسب میدان را تماشا می کرد پی در پی با هر ضربه ی علی می گفت ماشاءالله!لا حول و لا قوه الا بالله! و به یکباره ذکر لبش شد:

"انا لله و انا الیه راجعون"!!

 از لحظه ای بگو که سر در کنار پیکر دردانه اش گذاشت و ملتماسانه منتظر بود تا فرزند بار دیگر پدر را صدا بزند! از پیکر مثله شده و اربا اربا شده عزیز زهرا(س) بگو! بگو برایم چگونه جوانان بنی هاشمی بدن علی اکبر(ع) را به خیمه ها بازگردانیدند! بگو...    

 کربلا از قاسم(ع) که امانت برادر بود بگو! از پسر بچه ای که خطاب به عمویش شهادت را "احلی من العسل" خواند! او که هیچ لباس رزمی اندازه تنش یافت نمی شد! از لحظه ی وداع برادرزاده با عمویی بگو که برایش پدر بود! از نبرد حیدری فرزند مجتبی(ع) بگو و از پیکر قد کشیده اش پس از شهادت...

کربلا از باب الحوائج 6 ماه، مظلوم ترین مظلوم تاریخ بگو! از علی اصغر(ع) آن طفل شیرخواره ای که آن دم که نوای "هل من ناصر ینصرنی" پدر را شنید خود را از گهواره بیرون پرت کرد تا به یاری پدر غریبش بپیوندد! بگو که چگونه تیر سه شعبه گلوی نازنینش را درید و او را در آغوش پدر شهید کرد...

کربلا بگو: «سقاى تشنه لب‏» یعنی چه؟ آیا عجیب نیست؟ مى‏دانم که در حافظه‏ات این تصویر مانده است آنجا که سقایى تشنه لب بر لب آب جان به جانان تقدیم کند. از ان لحظه ای بگو که فاطمه زهرا(س) ناله میزد: "وای پسرم!" ازاولین و آخرین باری بگو که قمر بنی هاشم، مولایش را برادر خطاب کرد! از داغ زاده ام البنین(س)  بگو که کمر مولا را شکست! از لحظه ای بگو که حسین(ع) دستان بریده عباس(ع) را در آغوش گرفته بود و می بوسید! از آن لحظه ای که آقا به سوی خیمه ها رفت و پرچم خیمه عمو را پایین کشید، ناله اهل حرم بلند شد و امیدشان نا امید! حرم...عمو...آب...عطش...!

کربلا بگو آیا یادت هست که خیل خصم سر کبوتر قافله سالار عشق را بر سر نیزه کردند و با خود بردند ولى هنوز دشت پر از نور و صفا بود؟ خیمه‏هاى اهل حرم را به آتش کشیدند تا شاید خشم و غضبشان فرونشیند و غافل از اینکه آه طفلان حرم باز آنان را به آتش خواهد کشانید!

کربلا از دل ام المصائب (س) بگو! از حرقه قلب دخت امیرالمونین(ع)! بگو که چگونه آتش گرفته بود و زبانه‏هاى جانسوز غم سنگین دل زینب (س) همچنان و پس از سال ها گذر از آن واقعه دل اهل ولاى على (ع) را به درد مى‏آورد.کربلا برایم از سخت ترین و عاشقانه ترین خداحافظی تاریخ بگو. آن دم که حسین(ع) برای آخرین بار به خیمه خواهر رفت.

کربلا می دانم درد کشیده و غم دیده ای ولی تو هیچ گاه سوخته آتش فراق مولا نبودی! کربلا تو تازیانه و سیلی نخورده ای!تو غم غربت نچشیده ای! تو سرپرست کاروان یتیمان و رنج کشیده ترین طفلان تاریخ نبودی!ای کربلا امان از دل زینب(س)! امان از دل زینب(س)! امان از دل زینب (س) که چه گذشت بر او!

این ها را من برایت میگویم میدانی درشام آن ملعون منحوس طلعت برای رقیه(س) چه هدیه ای فرستاد؟می دانی...

آه!آه!آه!  این ها را ندیدی ولی من طاقت ادامه ندارم! نمی خواهم روضه خوان تو باشم‌ که نه تو تاب شنیدن داری و نه من تاب گفتن!   

 

کربلا تو از روز ازل از خورشید حسین(ع) سوختی و در عزایش خون گریستی، شاید به همین خاطر باشد که انقدر سوزانی و خشک!

ای کربلا تو بزرگ ترین مصیبت تاریخ را کشیده ای. مصیبتی به وسعت زمین و آسمان ها و به پاداش این داغ بزرگ خداوند بر تو منت نهاد و پیکر دردانه اش را در تو جای داد تا مرهم غمت باشد و تو افضل سرزمین های عالم شدی! و تو را با خاک تفوق داد!ای کربلا تو خاک نیستی اگر نه خوردنت مستحب نبود!

 

کربلا زمزمه نام تو تسکین هر چه درد است نمى‏دانم نزنم چه نامى هم دردهاى تو را قدرى مرحم مى‏نهد! کربلا نامت را که برزبان جارى مى‏کنم سیل اشک از دیدگانم جارى مى‏شود نمى‏دانم و واقعا هم نمى‏دانم چه سرى در میان نهفته است در حیرتم که کام جان تو از فرط تشنگى خشک خشک است ولى دل من از دورى روى تو و از زمزمه نام تو به دیدگانم فرمان سیل اشک مى‏دهد و...

تو خود بگو چه رازى در این میان نهفته است.

 

کربلا مدتهاست در آرزوى دیدار تو مى‏سوزم و مى‏سازم

کربلا عطش استشمام بوی سیب وجودم را ذوب می کند

کربلا تو خود عنایتى کن و مرا به آستانت ‏بخوان

کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانى که تو را بیشتر رضاست !

 

و ای کربلا می دانم تو هم مثل ما منتظری! منتظر منتقم خون حسین(ع)!

 

الهی انشدک بدم المظلوم! الهی انشدک بدم المظلوم! الهی انشدک بدم المظلوم!

عجل لولیک الفرج!

عجل لولیک الفرج!

عجل لولیک الفرج! 


 
 
پنجره دل
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 
از پنجره دلم که قابی شکسته دارد صدایت می زنم

با نفس های بریده ام که غم غیاب تو در سینه دارد سلامت می کنم

صلایم طنین انداز می گردد در عرش دل

نسیم نام تو بر لب هایم می وزد

و جانم را می نوازد

تو این جایی!

در قاب پنجره هایی که رو به باغ خدا باز است

دست هایت طراوت و سرسبزی را پیشکش می کند

از نگاهت ستاره و مهتاب می چکد

خورشید هر روز به انتظار طلوع تو، طلوع می کند

باران می بارد

گل می روید

پرنده می خواند

چشمه می جوشد

رود می خروشد

تنها و تنها برای تو

و به انتظار تو!

تو لطیف ترین و مقدس ترین بهانه ی هست بودن هستی 

 

تو آن رویای صادقانه ای که

ظهورت مرهم زخم ها

طلوعت آرام بخش دل ها

و حضورت زندگی بخش جان هاست

تو ان قدر زلالی و پاک که از غبار پنجره ها دلت می گیرد!

ای کاش پیش از آمدنت باران ببارد

ببارد و بشوید  همه خانه ها را

همه کوچه ها را

همه  پنجره ها را

ای سبز

ای بهار

ای نور

ای امید

ای عشق

خیال سبزت تا همیشه با من است!

دست های مهربانت

که از نوازش لبریز است

و نگاه روشنت

که آیینه صداقت است را

به اندازه ی هر چه هستم و هر چه نیستم

 دوست می دارم

بگو کجا چشم ها از وجودت سیراب میگردد

و دل کی با ظهورت آرام می گیرد؟


 
 
هوای دوست
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد...

چشمم خواب ندارد...

قلم ام گوشه دفتر غزل ناب ندارد...

همه گویند به انگشت اشاره

مگر این عاشق دیوانه ارباب ندارد؟

تو کجایی؟

شده ام باز هوایی...

شده ام باز هوایی...

شده ام باز هوایی...


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک