نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

مهمونی
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

همه ی ما پشت دریم! البته به جز عده ی خاصی که با همون اول باری که در خونه رو می زنن درها به رویشون باز میشه. تنها فرق آدم های پشت در، اینجاست که یه عده به فکر اینن که چطور می تونن به داخل راهی پیدا کنند حتی هر از چند گاهی هم در خانه رو می زنند. هر چند که بعضی وقت ها ممکنه که از یاد ببرن کجا ایستادن و...! عده ی دیگری هم پشت در هستند اما حیف که از همه دنیا بی خبرند! اصلا نمی دونن کجا و به چه علت ایستادن اونجا ولی خوب هر چی باشه اونا هم پشت در هستند دیگه!

نمی دونم من و تو از کدوم دسته هستیم. خدا کنه که از همون دسته اولی ها باشیم.همونایی که از صاحبخونه اجازه ورود می گیرند و به طرفه العینی همه در ها بروشون باز میشه.

فقط هر چی باشه خدا کنه هر چی باشه از دسته آخری ها نباشیم! اونایی که فرق جایی که الان ایستادند و سایر جاهایی که در گذشته بودند رو نمی فهمند! اونایی که حاضر نیستند مشتشون رو گره کنند،دستشون رو بیارند بالا و حتی برای یک بار هم که شده در روبروشون رو بزنن شاید صاحبخونه رحم کرد و به خونش راهشون داد.

خوب مگه میشه صاحبخونه برای هر کی که همینجوری جلوی در خونش ایستاده در رو باز کنه؟ اصلا از کجا باید بفهمه که اون می خواد داخل خونه بره یا نه؟!؟

همه ساله یه روزایی میرسه که صاحبخونه ی خونه ای که هممون پشت درشیم مهمونی میگیره! صاحبخونه ای که هیچ وقت برای احدی کم و کسری نگذاشته می خواد تو این مهمونی به اندازه وسعتش از مهمونهاش پذیرایی کنه! چه مهمونی ای بشه! یک مهمونی بی نظیر توسط یک صاحبخونه ی بی نظیر.

تازه تک تک درها و حتی پنجره های خونش رو بازمیکنه تا همه بتونن وارد خونش بشن!حتی آدمایی مثله من! کسایی که همیشه پشت درن.

آره درسته صاحبخونه همه ی درها رو باز می کنه،همه رو راه میده،مهمان نوازی می کنه و به اندازه وسع بی کرانش و بی هیچ چشمداشتی از همه پذیرایی می کنه.براش فرقی نداره که تا حالا کجا ها بودی و چی کار می کردی ولی...

ولی من می ترسم!خیلی می ترسم!

می ترسم از اون لحظه ای که روبروم همه در ها باز بشند و...

من نتونم برم داخل!

می ترسم اون لحظه غافل از اینکه تو خونه چه خبره با خودم بگم :"همین جایی که ایستادم مگه چشه؟چرا خودم رو به زحمت و سختی بندازم و..."

در حالیکه فقط و فقط یک قدم با داخل خونه فاصله دارم!فقط و فقط یک قدم و حتی کمتر!

 

مهمونی داره شروع میشه،درها در آستانه ی باز شدن هستند و من در کمال گستاخی و بی شرمی یه خواهش بزرگ از صاحبخونه ی غزیز دارم!

می دونم هر چی از لطف و کرامتی که در حقم می کنی تشکر کنم بازم کمه! می دونم که رحمت و عظمت تو انقدر زیاده که من حقیر حتی نمیتونم ذره ایش رو درک کنم! تو انقدر خوب و بزرگی که زمان رسیدن مهمونیت حتی من که هیچ وقت درست و حسابی در خونت رو هم نزدم رو هم داخل راه میدی، با تمام وجود از من ناچیز پذیرایی می کنی،بهم می رسی،گرد و غبارای دلم رو پاک می کنی و مثله آینه برقش میندازی، کاری می کنی از شر هر بدطینتی در امان باشم.حتی از شر خودم که هیچ کس به اندازه ی خودم به من بدی نکرده و بهم ظلم نکرده! وقتی که من رو به خونت راه می دی نمیگذاری احدی بفهمه کیم و چیم.تا حالا چه کارهایی کردم و چه ها که نکردم!

و برای همه ی اینها هیچ بهایی از من نمی خوای. منتی هم بر سرم نمیگذاری.

و میدونم فقط و فقط کافیه تا بخوانمت چراکه خودت به افضل مخلوقاتت،کسی که به خاطرش همه ی کائنات و موجودات رو آفریدی گفتی:

 

"وَ إذَا سَاَلَکَ عِبادِی عَنّی فإنِّی قَرِیبٌ اُجیبُ دَعوَهَ الدَاعِ إذا دَعَانِِ فَلیَستَجِیبُوا لِی ولیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُم یَرشُدُونَ "

 

ولی چی کار کنم! آخه من یه مشکل بزرگ دارم!

کوله بارم خیلی سنگینه! سرشار شده از ظلمات محض! انقدر سنگین که زیرش له شدم! بخاطر بار سنگین اشتباهام و گناهام نفسم بالا نمیاد !صدام در نمیاد! و نمی تونم "بخوانمت تا اجابتم کنی"

و در حالیکه همه ی درهای خونت رو باز می کنی ، من یارای برداشتن همون یه قدم رو هم ندارم!

و درمان این دردم فقط توی و تو!فقط تویی که می تونی کمکم کنی.

خدایا تو رو به همین مهمونی عزیزت!خودت گفتی که از رحمت بی انتهات مایوس نشم. یک کاری کن تا منم نفسم بالا بیاد.صدام درب یاد فریاد بزنم التماست کنم تا بتونم وارد خونه بشم!

اگر نتونم این روزا وارد خونت بشم دیگر هیچ وقت نمی تونم! و وای بر من اگر که تنها بازمانده ی پشت دری ها باشم!

خدایا! این برده ی فراریت هم اکنون در آستانه ی کویت زانو زده، با چشمان بی سویش اشک می ریزد، با صدای بی صدایش زاری می کند. چه کند که کس ندارد جز تو و هیچ ندارد غیر از امید به رحمت تو!

یا ارحم الراحمین نجاتش ده!


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک