نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

بهار دل ها
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧
 

 

غریب روزگاری است این روزگار که آخر الزمانش می خوانند! روزگار دیدن نادیدنی ها و نادیدن دیدنی ها است. روزگار شنیدن ناشنیدنی ها و نشنیدن شنیدنی ها است. روزگار بیهوده خواهی است و بیهوده خوانی، روزگار بی آرمانی است و بی هویتی.روزگار تزویر و ریا!روز گار بی تفاوت های متفاوت! روزگاری که مردمش از  عشق هیچ نمی فهمند الا ...! روزگار آدم هایی که زندگی را زندگی نمی کنند که آن را بازی می کنند.مردمی که حتی قواعد بازی را زیر پا می گذارند!هیچکس خودش نیست!و این زمانه ی بیگانگی انسان است نه تنها با خدا که با انسان!

برای که اهمیت دارد که نانش حلال هست یا نه؟! برای که اهمیت دارد که بر دوستش چه می گذرد؟! برای که اهمیت دارد در جوار خانه اش چه می گذرد؟!چه بر سر دیگران می آید؟!برای که اهمیت دارد ...؟!برای که؟

روزگار تلخی است،روزگار انسان های ارزان قیمت، حرف های مفت ، به اسارت کشیده شدن آزادی به بهانه ی آزادی،روزگار وعده های سر خرمن...کاخ های پوشالی، متهمانی که شاکی اند و شاکیانی که متهم!کوفیانی که کوفی نیستند ،برای امام زمانشان نامه می نویسند ... ! لیک فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند! روزگار زنان مرد صفت و مردان زن صفت،سیاستمداران بی دین،دین داران بی سیاست...ثروتمندان فقیر،وطن دوستان وطن گریز،زنگار های روی آینه !روزگار سگ های بی وفا، اسب های نانجیب،خروس های بی دم،مورچه های تن پرور ،کلاغ های بی حیا ، گاو هایی که هیچ ندارند الا دو شاخ،زنبور هایی که همه چیز دارند به جز عسل!

براستی که روزگار روزگار انسان های هنرمند است. هنرمندانی که تنها هنرشان این است که خود را گول بزنند! روزگار روزگاری انسان هایی است که دو رو نیستند.که چند رو اند!روزگار نمازگزاران است. نمارگزارانی که فرقی بین نماز و نرمش قائل نیستند! روزگار پیشانی ها پینه بسته است.لیک  از روی سجده بر مال و مسند!روزگار بزرگداشت شهداست.فقط و فقط در موزه !روزگار آدم هایی است که به دنبال عشق میگردند. در کوچه و خیابان ،در اینترنت! روزگار مریدان فاسد و مرادان غافل!روزگار مدعیان دروغین!روزگار اضطراب و تشویش ناشی از بی پناهی! روزگار منتظران... روزگار منتظران... لیک منتظرانی که منتظر نیستند!

دیگر چه جایگاه دین داری است، که دین داری ،آتشی بر کف دست را ماند!

به کدامین سو رو می توان گذاشت؟! به کجا پا می توان نهاد که ابلیس در آن دامی نیفکنده باشد؟!

به هر سو که بنگری، برق دشنه های از نیام برآمده ی گروهیانش را می بینی که چشمان را خیره میکند.

نه یاری! نه دلداری! دیگر با که می توان باب رفاقت را گشود؟ با که  می توان آوای بندگی خدا را سرود؟

به سراغ هر که می روی، از پیش شیطان برو دستی نهاده است.

پس کجایند یاران خدایی؟ کجایند همسفران راه؟

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند // نه هر که آینه سازد سکندری دانــــــد

 پنداری که تمام پیکان ها تو را نشانه رفته اند ...

آری، سخت است، سخت تر از آنچه گذشتگان بر زمان خویش دیده اند:

فَاِنَّ الزّمانَ اَصعَبُ مِمّا کانَ

 زمانه از آنچه که بوده است سخت تر گشته، و وای بر آن که مأمنی برای آرمیدن ندارد.

با همه ی اینها انسان را چه می شود...سرانجام آدمیت چه می شود؟از این بدتر؟!تصورش هم وحشتناک است؟!؟!

ای کاش انسان را  ماوا و مامنی بود تا خود را دور بدارد از سیل ویرانگر پلیدی ها و بدی ها...!

 

«وَلَقَد کَتَبنا فِى الزَّبُورِ مِن بَعدِ أَ نَّ الاَرضَ یَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ »

ما در زبور (داود) بدنبال ذکر(یعنى تورات) نوشتیم که بندگان شایسته ماوارث زمین خواهند شد.

و باز هم قرآن :

«وعد الله الذین آمنوا منکم و عملو  الصالحات لیستخلفنهم فى الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننى لایشرکون بى شیئاً»

خداوند به کسانى از شمایان که ایمان آورده اند و کارهاى شایسته کرده اند و عده داده است که آنان را در زمین خلیفه و جانشین سازد چنانکه گذشتگان را خلافت و  جانشینى بخشید و دینى را که خدا بر ایشان پسندیده است برقرار نماید و ترس آنان را به ایمنى تبدیل کند که مرا عبادت مى کنند و چیزى را شریک من قرار نمى دهند.

و نیز :

«و نرید ان نمن على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین»

اراده کرده ایم که بر مستعفان (خداپرستانى که زیر بار ستم ستمگران ناتوان شده اند) منت نهیم و آنان را پیشوا و وارث زمین سازیم.

 

براستی که  چه سرانجام با شکوهی خواهد داشت این زمین بی فروغ!

نه!چرا بی فروغ؟ این !زمین بی فروغ نیست!انسان نیز بی ماوا و مامن نیست! یکی  هست  فروغ زمین و زمینیان !فخر زمین و هفت آسمان!پدر معنوی همه ی ما! یگانه  امن ترین و بهترین پناهگاه انسان از سیل ویرانگر و پرقدرت شیطان! کسی که با اوست که عشق کمال می یابد و بس! اوست وارث خورشیدهای تابان  و ما ه های درخشان! اوست وارث پرچم های دین و ستون های علم! اوست بقیت خداوند ! اوست همان محبوب آمدنی که سامان بخش ما گنهکاران است! اوست همان برگزیده ای که دین و شریعت را باز خواهد گرداند و قرآن و حدود آن را زنده خواهد کرد! او شکننده ی شوکت متجاوزان است، ویران کننده ی بناهای شرک است و نفاق ، درو کننده ی شاخه های تفرقه و گمراهی! محو کننده ی جای پای گمراهی و هوا پرستی، عزت بخش یاران و خوار کننده ی دشمنان، او راه میان زمین و آسمان هاست! پیوند دهنده ی فرش و عرش است! او حجت خداست بر روی زمین! اوست آن صدر نشین کوی آفرینش! اوست فرزند محمد مصطفی(ص)،فرزند علی مرتضی (ع)،فرزند خدیجه(س)، فرزند فاظمه(س)!

او یوسف زهراست!

ایمان دارم به فردایی که میآید و تو میآیی! میآیی و رایحه ات جهان را فرا می گیرد! همه را بیدار می کنی آن دم ه تکیه ات بر کعبه داری و ندا میدهی:

" انا بقیه الله "

و همان ندایت کافی است تا به آدم ،که در منجلابی که به دست خویش ساخته فرو رفته،  بفهمانی همچنان راه نجات باقی است!

آرى و در آن زمان هستى حیات خواهد یافت ، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاى خشکیده علم ، خون تازه خواهی دمید . پشت هیولاى ظلم و جهل با خاک  انس جاودان خواهد گرفت.  انسان بر مرکب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد .

تو یگانه عشقی و یگانه معشوق! تو بهار جان انسان هایی!تو عزیز دل هایی!پدر و مادرم به فدایت و جانم سپر بلایت! اى فرزند سروران مقرّب درگاه حق ! اى فرزند رهبران ره یافته! اى فرزند برگزیدگان! اى نور چشم زمینیان! اى  فرزند اقیانوس هاى سرشار از جود و نجابت! اى فرزند دریاهاى بخشش و کرامت! اى فرزند ماههاى روشن و تمام! اى فرزند چراغهاى تابان! اى فرزند شهاب هاى درخشان! اى فرزند ستارگان پر فروغ! اى فرزند راههاى آشکار و عیان! اى فرزند آیه‏هاى روشن و روان! اى فرزند دانشهاى کامل! اى فرزند نشانه‏هاى بیّن! اى فرزند معجزات موجود! اى فرزند دلایل مشهود! اى فرزند صراط مستقیم.اى فرزند حجتهاى تام و تمام! اى فرزند نعمتهاى کامل! اى فرزند «یس و الذاریات»!اى فرزند «طور و والعادیات»! اى فرزند آن که در شب معراج به خداوند والا مرتبه نزدیک شد و آن قدر تقرّب یافت که فاصله‏اش با محبوب به قدر دو سوى یک کمان رسید و نزدیکتر.

کاش مى‏دانستم که جاى تو کجاست؟

کاش مى‏دانستم که کدامین زمین! کدامین خاک! جاى پاى توست.

همه جا بروم به بهانه ی تو// که مگر برسم در خانه تو

همه جا دنبال تو میگردم // که تویی درمان همه دردم

 

... یک سال دیگر هم گذشت و همچنان باید در غیابت، با دل هایی سرشار  از بیم و امید ، سالروز میلادت را جشن بگیریم! هر چند که حاضرتر از هر حاضری و ماییم که غایبیم اما...

میلادش گلریزان زمین و زمان!

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 


 
 
ظهور
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

ما اومدیم تا با هم حرف بزنیم...

کوچیک و بزرگ فرقی نداره...

بالاخره یه جایی همین نزدیکی یه

ایست کوچیک، شاید بتونه یه پرش بزرگ باشه...

 

نشانی:

خیابان دکتر شریعتی- خیابان پل رومی- خیابان اکبری به سمت شمال- چهار راه دکتر حسابی –باغ موزه هنر ایرانی

 

زمان:

پنج شنبه 24/5/87 تا 27/5/87

از ساعت 18:30

 

At last, He will come…


 
 
ولادت عشق
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل، که شوق‌انگیزترین حوادث، غرورزاترین وقایع، شادی‌آورترین اتفاقات، شیرین‌ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان اینکه خنده‌ای بر لبان ما بنشاند در خویش نمی‌بیند.

مگر نه با ولادت تو، عشق، متولد شد، رشادت، رشد کرد، شهامت، رنگ گرفت، ایثار، معنا، شهادت، قداست و خون، آبرو گرفت.

مگر نه با ولادت تو، زلال‌ترین تقوا از چشمه‌ساز وجود جوشید؟ مگر نه با ولادت تو موج، موجودیت یافت؟

مگر نه اینکه نسیم با تولد تو متولد شد و مگر نه صاعقه اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس می‌خواند و مگر نه ایثار به تو مقروض شد و مگر نه آفرینش از روح تو جان گرفت؟

پس چرا ما خبر ولادت تو را هم که می‌شنویم بغض گلویمان را می‌فشرد؟

پس چرا در روز ولادت تو نیز اشک، پهنای صورتمان را فرا می‌گیرد؟

از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل.

همان غمی که دل آدم را شکست و یاد تواش گریاند.

پیامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظاهر نهادی گلویت را بویید و اشک دلش بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید.

همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله‌اش را به آسمان رساند که:

ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتیة من آل محمد...

اینجاست قتلگاه حسین، خون عزیران محمد بر پیشانی این خاک جاودانه می‌شود. همین جا کاروان عشق درنگ می‌کند و بار بر زمین می‌نهد، وادی معاشقه اینجاست. همین جاست که پیامبران و فرشتگان صف در صف گوش به راز و نیازی عارفانه می‌سپرند.

همین‌جاست که فریاد خون‌آلود «الهی رضا برضاک» سینه آسمان را می‌شکافد و بر رضایت خداوند چنگ می‌زند. و آسمان از این درد می‌شکند و زمین بر خود می‌پیچد.

آری، از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل و رسالتی سنگین‌ بر پشت.

تو اگر چه قرآن مجسمی و هر بطن وجود و شخصیت تو را بطنی است و آن را بطنی دیگر تا لایتناهی و اگر چه اوج پرواز والاترین انسان، حضیض شناخت تو را در نمی‌یابد.

و اگر چه تو برتری از آنچه ما می‌اندیشیم و آن صفات که تو را متصف می‌کنیم و اگر چه تو زینت‌بخش صفاتی و اگر چه یادمان نرفته است آن کلام را که در قیامت والاترین مومنین که در تب و تاب دیدار خداوندی می‌سوزند و از او تقاضای دیدار می‌کنند برقی می‌‌درخشد، نوری متجلی می‌شود که همگان را سالیان دراز بی‌خویش و بی‌هوش می‌کند و وقتی خود را می‌یابند و به‌هوش می‌آیند عاجزانه از خدا می‌پرسند که این تو بودی؟ و پاسخ می‌شنوند که این یک تجلی از چهره حسین بود.

جلوه‌ای بود از رخ اباعبدالله، یک نیم نگاه ثارالله ... و قلم را هرگز توان شرح این دیدار نیست...

ولیکن ما را فقط یارای دیدن ظواهر هست و همین و تا همین حد آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دل‌های  ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است.

ما که ظرفیت دریا نداریم، همان قطره‌مان که در گلو چکانده‌ای حیات و زندگی‌مان بخشیده است. ما در این کاروانسرای دنیا از آن جهت تنفس می‌کنیم که تو درنگ کرده‌ای.

ما بر خاکی سجده می‌کنیم که پای تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکیده است.

ما همچنان‌که ساده‌ترین نیازمان، آب خوردن‌مان را، به یاد تو مرتفع می‌کنیم، احساسمان، اندیشه‌مان، مرگمان، حیات‌مان، سلوک‌مان، قیاممان، همه و همه رنگ از تو می‌گیرند و معنا از تو می‌یابند.

بر مظلومیت جوانان‌مان از آن خرسندیم که مظلومیت تو را تداعی  می‌کنند.

جوانان‌مان را به یادوازه علی‌اکبر تو به میدان می‌فرستیم.

و خون را از آن جهت ارج می‌نهیم که تو- ثارالله- به خدایت اتصالش بخشیده‌ای و آوارگی زنان و کودکان‌مان را از آن روی تاب می‌آوریم که گوشه‌ای از آن‌همه درد و رنج تو را بشناسیم. ما هرچه خون، به یادواره تو داده‌دایم و آنچه به دست آورده‌ایم از دست‌های مبارک تو گرفته‌ایم. و بر همین اساس ما گشتیم، جستجو کردیم، زیرو رو کردیم، سبک و سنگین نمودیم و ارزشمندترین گلستان جامعه و عطرآگین‌ترین مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستون‌ها را که استواری جامعه در گروی وجودشان است-  به اعتقاد بنیانگذار- زیباترین، خالص‌ترین، مومن‌ترین، ایثارگرترین جوان‌مان را- به اعتقاد مربی- جدا کردیم، ممتاز نمودیم و روز تولد تو را به ایشان اختصاص دادیم و جز اینان چه گروهی را شایستگی این منزلت بود.

یا اباعبدالله! بابی انت و امی یابن الزهراء!

آتش عشقت را در دل کودکان و جوانان‌مان جاودانگی بخش!

و هدیه‌های این امت را که بر اساس آیه «لن تنالواالبر حتی تنفقوا مما تحبون».

معشوق‌های خویش را فدای تو می‌کنند به پیش‌گاهت بپذیر.

 

منبع:خدا کند تو بیایی، سید مهدی شجاعی

 


 
 
مناجات شعبانیه
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
 

شعبان یکی از سه ماه ارزشمندی است که طی آن خوان رحمت الهی گسترده تر و مناجات در این ماه وسیله حضور در کنار این مائده معنوى است .

بزرگان، پیوسته ماه شعبان را مقدمه ورود به "ضیافت ‏الله‏" در ماه رمضان دانسته ‏اند. از این ‏رو، کسب آمادگیهاى فکرى و روحى براى درک هر چه بیشتر فیض معنوى ‏از این "مهمانى خدا" ضروری است.

این ماه بزرگ، افزون بر اینکه روزهای بزرگی را چون روز ولادت سید الشهدا(ع)ء ، امام سجاد(ع)، ابوالفضل العباس (ع)و روز عظیم نیمه شعبان روز ولادت امام زمان(عج) در بردارد، در واقع ماه دعا، ذکر، یاد، توجه،تنبه، عبادت و استغفار است. مناجات شعبانیه، سهمى از این ره توشه دارد که امامان معصوم بر خواندن آن استمرار داشته ‏اند.

مناجات شعبانیه و فرازهای استثنایی آن همین ویژگی را تایید می کند. مناجاتی بی نظیر که بزرگان دین و اخلاق ما توصیفهای منحصر به فردی از آن دارند.این مناجات از معدود مناجات هایی است که همه یی ائمه(ع) بر خواندن آن اهتمام داشته اند.

میرزا جواد ملکی تبریزی، از بزرگان اهل عرفان و عمل چنین می گوید:

  این مناجات، مناجات معروفى است و اهلش بخاطر آن با ماه شعبان مأنوس شده و بهمین جهت منتظر و مشتاق این ماه هستند. این مناجات شامل مطالب اساسى در مورد چگونگى معامله بندگان با خداى بزرگ بوده و آداب خواستن، دعا و طلب آمرزش از او را، آنگونه که شایسته است، بیان مى‏کند و استدلال‏هاى جالب توجهى جهت امیدوار شدن به درگاه خدا که با مناجات با او مناسب است، در بردارد و بروشنى، ملاقات، نزدیکى و دیدن خدا را معنى مى‏کند.این مناجات بزرگى است و یکى از ارمغانهاى آل محمد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) است که بزرگى آن را کسى که قلب سالم و گوش شنوایى داشته باشد، درک مى‏کند و اهل غفلت از درک فواید و نورهاى آن بى‏بهره‏اند.

سید رحیم میربان از امام (ره) اینگونه نقل می کند:

"در ماه شعبان گاهی که شبها پشت در اطاق امام می خوابیدم می دیدم یک ساعت مانده به اذان صبح امام بیدار می شدند و وضو می گرفتند و پس از نماز شب مشغول مناجات شعبانیه می شدند و در این مناجات به قدری گریه می کردند که من که پشت اطاقشان می خوابیدم گاهی با صدای گریه ایشان از خواب بیدار می شدم با اینکه بسیار آرام و آهسته اعمال شب را انجام می دادند تا کسی بیدار نشود."

"مناجات شعبانیه" گامى در زدودن حجاب از چهره جان است، تا جلوه ربوبى، در این آینه بهتر انعکاس یابد و نجواى او در ضمیرهاى روشن به گوش دل رسد. در مناجات شعبانیه، با امامان معصوم همنوا مى‏شویم تا همه ایام عمر را در سایه نیایش مبارک گردانیم.

 

 

 

اَللّهُمَّ

خدایا

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و َآلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُکَ وَ ْسمَعْ

درود فرست بر محمد و آل محمد و بشنو دعایم را هنگامى که تو را خوانم و بشنو

نِدائى اِذا نادَیْتُکَ وَ اَقْبِلْ عَلىَّ اِذا ناجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ اِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیکَ

صدایم را هر گاه تو را صدا زنم و رو به من کن هرگاه با تو راز گویم زیرا من به سوى تو گریختم و پیش رویت ایستادم

مُسْتَکیناً لَکَ مُتَضرِّعاً اِلَیْکَ راجِیاً لِما لَدَیْکَ ثَوابى

در حال بیچارگى و فروتنى به درگاهت و امیدوارم ثوابم را که در پیش تو است

وَ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ تَخْبُرُ حاجَتى وَ تَعْرِفُ ضَمیرى وَ لا یَخْفى عَلَیْکَ اَمْرُ مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ

و تو آنچه را من در دل دارم مى دانى و حاجتم را آگاهى و از نهادم باخبرى و سرانجام کار و سرمنزل من بر تو روشن است

وَ ما اُریدُ اَنْ اُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقى واَتَفَوَّه ُبِهِ مِنْ طَلِبَتى وَ اَرْجُوهُ لِعاقِبَتى

و نیز آنچه را مى خواهم از گفتارم بدان لب گشایم و آن طلبى را که مى خواهم به زبان آرم و امید آنرا براى سرانجام کارم دارم

وَ قَدْ جَرَتْ مَقادیرُکَ عَلَىَّ یا سَیِّدى فیما یَکُونُ مِنّى اِلى آخِرِ عُمْرى

اى آقاى من مقدّرات تو بر من جارى گشته در آنچه از من تا آخر عمر سر زند

مِنْ سَریرَتى وَ عَلانِیَتى وَ بِیَدِکَ لابِیَدِ غَیْرکَِ زِیادَتى وَ نَقْصى وَ نَفْعى وَ ضَرّى

چه از کارهاى پنهانم و چه آشکارم و بدست تو است نه به دست دیگرى کم و زیاد شدن و سود و زیان من

 اِلهى اِنْحَرَمْتَنى فَمَن ْذَا الَّذى یَرْزُقُنى وَ اِنْ خَذَلْتَنى فَمَنْ ذَاالَّذى یَنْصُرُنى

خدایا اگر توام محروم کنى پس کیست که روزیم دهد و اگر تو خوارم کنى پس کیست که یاریم دهد

اِلهى اَعُوذُبِکَ مِنَ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ

خدایا پناه برم به تو از خشمت و فرو ریختن عذابت

اِلهى اِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَاْهِل ٍلِرَحْمَتِکَ فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلىَّ بِفَضْلِ سِعَتِکَ

خدایا اگر من شایستگى رحمت تو را ندارم ولى تو شایسته آنى که از زیاده بخششت به من احسان کنى  

اِلهى کَاَنّى بِنَفْسى واقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ اَظَلَّها حُسْنُ تَوَکُّلى عَلَیْکَ فَقُلْتَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنى بِعَفْوِکَ

خدایا خود را چنان مى نگرم که گویا در برابرت ایستاده و آن توکل نیکویى که بر تو دارم بر سر من سایه افکنده و تو نیز آنچه را شایسته آنى درباره من فرموده و مرا در سراپرده عفو خویش پوشانده اى

اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ اَوْلى مِنْک َبِذلِکَ

خدایا اگر بگذرى پس کیست که از تو بدین کار سزاوارتر باشد

و َاِنْ کانَ قَدْ دَنا اَجَلى وَ لَمْ یُدْنِنى مِنْکَ عَمَلى فَقَدْ جَعَلْتُ الاِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتى

و اگر مرگم نزدیک شده و عملم مرا به تو نزدیک نکرده من به ناچار قرار مى دهم اقرار به گناه را وسیله خویش به درگاهت

اِلهى قَدْ جُرْتُ عَلى نَفْسى فِى النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَیْلُ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها

خدایا من بر خویشتن ستم کردم در آن توجهى که بدان کردم پس واى بر او اگر نیامرزیش

اِلهى لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَىَّ اَیّامَ حَیوتى فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنّى فى مَماتى

خدایا پیوسته در دوران زندگى نیکى تو بر من مى رسد پس نیکیت را در هنگام مرگ نیز از من مگیر

اِلهى کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْن ِنَظَرِکَ لى بَعْدَ مَماتى وَ اَنْتَ لَمْ تُوَلِّنى اِلاّ الْجَمیلَ فى حَیوتى

خدایا من چگونه مأیوس شوم از اینکه پس از مرگ مورد حسن نظر تو واقع گردم در صورتى که در دوران زندگیم جز به نیکى سرپرستیم نکردى

اِلهى تَوَلَّ مِنْ اَمْرى ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَعُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِکَ عَلى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ

خدایا سرپرستى کن کار مرا چنانچه تو شایسته آنى و توجه کن بر من به فضل خویش که همچون گنهکارى هستم که نادانیش سراپا او را فرا گرفته

اِلهى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْیا وَ اَنَا اَحْوَجُ اِلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْکَ فى الاُْخْرى

خدایا براستى تو گناهانى را در دنیا بر من پوشاندى که من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم

اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لاَِحَدٍ مِنْ عِبادِکَ الصّالِحینَ

با اینکه آشکارش نکردى براى هیچیک از بندگان شایسته ات

فَلا تَفْضَحْنى یَوْمَ الْقِیمَةِ عَلى رُؤُسِ الاْشْهادِ

اى خدا پس در روز قیامت در برابر دیدگان مردم مرا رسوا مکن

اِلهى جُودُکَ بَسَطَ اََمَلى وَ عَفْوُکَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى

خدایا جود و بخششت آرزویم را گستاخ کرده و گذشت تو برتر است از عمل من

اِلهى فَسُرَّنى بِلِقاَّئِکَ یَوْمَ تَقْضى فیهِ بَیْنَ عِبادِکَ

خدایا مرا در آن روزى که میان بندگانت داورى کنى به دیدارت مسرور ساز

اِلهى اعْتِذارى اِلَیْکَ اِعْتِذارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ فَاقْبَلْ عُذْرى یا اَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ  اِلَیْهِ الْمُسیئُونَ

خدایا عذرخواهى من به درگاهت عذرخواهى کسى است که بى نیاز نشده از پذیرفتن عذرش پس عذر مرا بپذیر، اى بزرگوارترین کسى که گنهکاران به درگاهش معذرت خواهى کنند

اِلهى لاتَرُدَّ حاجَتى وَ لاتُخَیِّبْ طَمَعى وَ لاتَقْطَعْ مِنْکَ رَجاَّئى وَ اَمَلى

خدایا حاجتم را باز مگردان و طمعم را به نومیدى مکشان و امید و آرزویم را از درگاهت قطع مفرما

اِلهى لَوْ اَرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى وَ لَوْ اَرَدْتَ فَضیحَتى لَمْ تُعافِنى

خدایا اگر خوارى مرا خواسته بودى راهنمائیم نمى کردى و اگر رسوائیم را مى خواستى تندرستیم نمى دادى

اِلهى ما اَظُنُّکَ تَرُدُّنى فى حاجَةٍ قَدْ اَفْنَیْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْکَ

خدایا گمان ندارم که مرا بازگردانى در مورد حاجتى که عمر خویش را در خواستن آن از تو سپرى کردم

اِلهى فَلَکَ الْحَمْدُ اَبَداً اَبَداً داَّئِماً سَرْمَداً یَزیدُ وَ لا َبیدُ کَما تُحِبُّ و َتَرْضى

خدایا ستایش خاص توست ستایش ابدى جاویدان همیشگى که فزون شود ولى کم نگردد بدان نحو  که دوست دارى و خوشنود شوى

اِلهى اِنْ اَخَذْتَنى بِجُرْمى اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَ اِنْ اَخَذْتَنى ِذُنُوبى اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ

خدایا اگر مرا به جنایتم مأخوذ دارى من هم تو را به عفوت بگیرم و اگر به گناهم بگیرى من هم تو را به آمرزشت بگیرم

وَ اِنْ اَدْخَلْتَنىِ النّارَ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّکَ

و اگر به دوزخم ببرى بدوزخیان اعلام مى کنم که من تو را دوست دارم

اِلهى اِنْ کانَ صَغُرَ فى جَنْبِ طاعَتِکَ عَمَلى فَقَدْ کَبُرَ فى جَنْبِ رَجاَّئِکَ اَمَلى

خدایا اگر عمل من در جنب اطاعت تو کوچک است ولى آرزویم در کنار امید تو بزرگ است

اِلهى کَیْفَ اَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَةِ مَحْروماً وَ قَدْ کانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِکَ اَنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً

خدایا چگونه من از پیش تو محروم برگردم با اینکه چنان حسن ظنى من به جود و بخششت داشتم که مرا مورد رحمت خویش قرار داده با  نجات بازم خواهى گرداند

اِلهى وَ قَدْ اَفْنَیْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ اَبْلَیْتُ شَبابى فى سَکْرَةِ التَّباعُدِ مِنْکَ

خدایا من عمرم را در حرص غفلت از تو سپرى کردم و جوانیم را در مستى دورى از تو از بین بردم و از اینرو

اِلهى فَلَمْ اَسْتَیْقِظْ اَیّامَ اغْتِرارى بِکَ وَرُکُونى اِلى سَبیلِ سَخَطِکَ

خدایا بیدار نشدم در آن روزگارى که به کرم تو مغرور بودم و به راه خشم تو متمایل گشته بودم

اِلهى وَ اَنَا عَبْدُکَ و َابْنُ عَبْدِکَ قائِمٌ بَیْنَ یَدَیْکَ مُتَوَسِّلٌ بِکَرَمِکَ اِلَیْکَ

خدایا من بنده تو و فرزند بنده توأم که در برابرت ایستاده و به وسیله کرم توبه درگاهت توسل جویم

اِلهى اَنَا عَبْدٌ اَتَنَصَّلُ اِلَیْکَ مِمَّا کُنْتُ اُواجِهُکَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْیائى مِنْ نَظَرِکَ وَ اَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْکَ اِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِکَرَمِکَ

خدایا من بنده اى هستم که مى خواهم از آلودگى آنچه بدان با تو روبرو شدم از بى حیایى خودم در پیش روى تو خود را پاک سازم و از تو گذشت مى خواهم زیرا گذشت وصف شناساى کرم تو است

اِلهى لَمْ یَکُنْ لى حَوْلٌ فَانْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ

خدایا من آن نیرویى که بتوانم بوسیله آن خود را از نافرمانیت منتقل سازم ندارم

اِلاّ فى وَقْتٍ اَیْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِکَ وَ کَما اَرَدْتَ اَنْ اَکُونَ کُنْتُ فَشَکَرْتُکَ

مگر در آن وقت که تو براى دوستیت بیدارم کنى و آن طور که خواهى باشم پس تو را سپاس گویم که مرا

بِاِدْخالى فى کَرَمِکَ وَ لِتَطْهیرِ قَلْبى مِنْ اَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْکَ

در کرم خویش داخل کردى و دلم را از چرکیهاى بى خبرى و غفلت از خویش پاکیزه ساختى خدایا

 اِلهى اُنْظُرْ اِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَ اْستَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِکَ فَاَطاعَکَ

خدایا به من بنگر نگریستن کسى که او را خوانده اى و او پاسخت داده و به یارى خویش به کارش واداشته اى و فرمانبریت کرده

یا قَریبَاً لا یَبْعُدُ عَنِ المُغْتَرِّ بِهِ وَ یا جَواداً لایَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ

اى نزدیکى که دور نگردى از آن کس که بدو مغرور گشته و اى بخشنده اى که بخل نورزد از آنکس که امید نیکیش دارد

اِلهى هَبْ لى قَلْباً یُدْنیهِ مِنْکَ شَوْقُهُ وَ لِساناً یُرْفَعُ اِلَیْکَ صِدْقُه ُوَ نَظَراً یُقَرِّبُهُ مِنْکَ حَقُّهُ

خدایا دلى به من بده که اشتیاقش به تو موجب نزدیکیش به تو گردد و زبانى که صدق گفتارش به سوى تو بالا آید و نظر حقیقت بینى که همان حقیقتش او را به تو نزدیک گرداند

اِلهى إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِکَ غَیْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِکَ غَیْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَیْهِ غَیْرُ مَمْلُوکٍ

خدایا کسى که بوسیله تو شناخته شد گمنام نیست و کسى که به تو پناهنده شد خوار نیست و کسى که تو بسویش رو کنى بنده دیگرى نخواهد بود

اِلهى اِنَّ مَنِ نْتَهَجَ بِکَ لَمُسْتَنیرٌ وَ اِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِکَ لَمُسْتَجیرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِکَ یا اِلهى

خدایا براستی هر کس به تو راه جوید راهش روشن است و هر که به تو پناه جوید پناه دارد و من اى خدا به تو پناه آورده ام

فَلا تُخَیِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِکَ و َلا تَحْجُبْنى عَنْ رَاْفَتِکَ

پس گمانى را که به رحمتت دارم نومید مکن و از مهر خویش منعم مکن

اِلهى اَقِمْنى فى اَهْلِ وِلایَتِکَ مُقامَ مَنْ رَجَا الزِّیادَةَ مِنْ مَحَبَّتِکَ اِلهى

خدایا جاى مرا در میان دوستدارانت جاى آن دسته از ایشان قرار ده که امید افزایش دوستیت را دارند 

اِلهى و َاَلْهِمْنى وَلَهاً بِذِکْرِکَ اِلى ذِکْرِکَ وَ هِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ اَسْماَّئِکَ وَ مَحَلِّ قُدْسِکَ

خدایا در دلم اندازه شیدایى و شیفتگى ذکر خود را پیاپى و همتم را در نشاط فیروز شدناسمائت  و محل قدست قرار ده

اِلهى بِکَ عَلَیْکَ اِلاّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِکَ و َالْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِکَ

خدایا به حق خودت بر خودت سوگند که مرا به محل فرمانبرداریت جایگاه شایسته اى از مقام خوشنودیت برسانى 

فَاِنّى لا اَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعاً وَ لا اَمْلِکُ لَها نَفْعاً

زیرا که من قادر بر دفع چیزى از خود نیستم و مالک سودی هم برایش نیستم

اِلهى اَنَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوکُکَ الْمُنیبُ

خدایا من بنده ناتوان گنهکار تو و مملوک زارى و توبه کننده به درگاهت هستم

فَلا تَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَکَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِکَ

پس مرا در زمره کسانى که روى از آنها گرداندى و غفلتشان مانع از گذشت تو گشته قرارم مده

اِلهى هَبْ لى کَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَیْکَ وَاَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِیاَّءِ نَظَرِها

خدایا بریدن کاملى از خلق بسوى خود به من عنایت کن و دیده هاى دلمان را به نور توجهشان

اِلَیْکَ حَتّى تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ

به سوى خود روشن گردان تا دیده هاى دل پرده هاى نور را پاره کند و به مخزن اصلى

الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ

بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آویخته به عزت مقدست گردد

اِلهى وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ فَناجَیْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَکَ جَهْراً

خدایا قرارم ده از کسانى که او را خواندى و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت و از این رو در پنهانى با او به رازگویى پرداختى ولى آشکارا برایت کار کرد

اِلهى لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الاْیاسِ وَ لاَ انْقَطَعَ رَجاَّئى مِنْ جَمیلِ کَرَمِکَ

خدایا به خوش بینى من ناامیدى را مسلط مکن و امیدم را که به  کرم نیکویت دارم قطع مکن

اِلهى اِنْ کانَتِ الْخَطایا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَیْکَ فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَکُّلى عَلَیْکَ

خدایا اگر خطاهایم مرا از نظرت انداخته  پس بدان اعتماد خوبى که به تو دارم از من درگذر

اِلهى اِنْ حَطَّتْنِى الذُّنُوبُ مِنْ مَکارِمِ لُطْفِکَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْیَقینُ اِلى کَرَمِ عَطْفِکَ

خدایا اگر گناهانم بواسطه بزرگواریهاى لطفت مرا بى مقدار ساخته ولى در عوض یقین به بزرگ توجه تو مرا هشیار کرده

الهى اِنْ اَنامَتْنِى الْغَفْلَةُ عَنِ الاِسْتْعِدادِ لِلِقاَّئِکَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْمَعْرِفَةُ بِکَرَمِ آلاَّئِکَ

خدایا اگر بى خبرى از آماده شدن براى دیدارت مرا به خواب فرو برده ولى در عوض معرفت به بزرگ نعمتهایت مرا بیدار کرده

اِلهى اِنْ دَعانى اِلَى النّارِ عَظیْمُ عِقابِکَ فَقَدْ دَعانى اِلَى الْجَنَّةِ جَزیلُ ثَوابِکَ

خدایا اگر بزرگ کیفرت مرا به دوزخ مى خواند ولى در مقابل پاداش فراوانت مرا به بهشت دعوت مى کند

اِلهى فَلَکَ اَسْئَلُ وَ اِلَیْکَ اَبْتَهِلُ وَ اَرْغَبُ و َاَسْئَلُکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

خدایا پس از تو خواهم و بسوى تو زارى کنم و بگریم و از تو خواهم که درود فرستى بر محمد و آل محمد

وَ اَنْ تَجْعَلَنى مِمَّنْ یُدیمُ ذِکَرَکَ و َلا ویَنْقُضُ عَهْدَکَ وَ لایَغْفُلُ عَنْ شُکْرِکَ وَ لایَسْتَخِفُّ بِاَمْرِکَ

و مرا از کسانى قرارم دهى که پیوسته به یاد توأند و  پیمانت را نمى شکنند و از شکر تو غافل نشوند و دستور تو را سبک نشمارند

اِلهى وَ اَلْحِقْنى بِنُورِ عِزِّکَ الاْبْهَجِ فَاَکُونَ لَکَ عارِفاً وَ عَنْ سِواکَ مُنْحَرِفاً

خدایا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غیر تو روگردان باشم

وَ مِنْکَ خاَّئِفاً مُراقِباً یا ذَاالْجَلالِ و َالاِْکْرامِ و َصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ

و از تو ترسان و نگران باشم اى صاحب جلالت و بزرگوارى و درود خدا بر محمد

رَسُولِهِ وَ الِهِ الطّاهِرینَ وَ سَلَّمَ تَسْلیماً کَثیراً.

پیامبرش و بر آل پاکش باد و سلام بسیار بر ایشان باد.

التماس دعا

 


 
 
تولد دوباره ی تاریخ
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

 

 شبى سنگین همه هستى را پوشانیده و مکه را سکوتى مرگبار فرا گرفته بود.  صدایى به گوش نمى رسید مگر صداى نفس هاى شب، آمیخته با همهمه نماز و نیایش او. ماه روى پنهان کرده و از نظرها غایب شده بود، برکرانه آسمان تیره و تار تنها سوسوى کم فروغ ستاره اى به چشم مى آمد که هر دم کوههاى سربه فلک کشیده مکه مى توانست پرده اى بر آن آویزد. کوههایى از سنگ برهنه که به سان کوچه هایى سرکش از ظلمت هاى فشرده دست به دست هم سپرده ،گردن فرازى مى کردند .

دنیا به خواب رفته بود غافل از آن مرد هاشمى که با زهم به غار پناه برده بود و در آنجا غرق دریاى تاملات و اندیشه های خود، در آن ظلمت فراگستر و سنگین ، و در خلوت آن غار پرتوى هدایت و یقین را مى جویید .

آن سوى دیگر، نه چندان دور از حراء ،شهر مکه خفته بود با خاطره روزگاران مجد و عظمتی که بت پرستى کور طومار آن را در هم پیچییده بود . هر از گاهى لرزه اندیشه بیدارى بر تن این شهر مى افتاد اما دیرى نمى پایید که در زیر بار کابوس سنگین و شومی که  وجودش رادر بر گرفته بود آرام مى شد .

شهر براى آن مرد تنها که در غار حرا با خود خلوت گزیده بود اهمیتى باور نداشت وتنها او را مى دید که خود را ازشلوغى مکه کنار مى کشید .

شب در خود فرو رفته بود، پیش از آنکه سپیده دم بدمد وپرتو نخستینش را بر قله ها، دامنه ها و دره ها بتاباند و ظلمت فراگستر را به روشنى بدل سازد .با نخستین فروغ سپیده که دل سیاهى آن شب را شکافت وحى خطاب آسمانى "بخوان " در وجود نازنینش طنین انداز شد .ندایی او را مورد خطاب قرار داده بود!

آری، او به خواندن امر شده بود در حالی که خواندن و نوشتن نمی دانست!

 محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:‌ بخوان!

 این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.

ندا آمد:

اقرا اقرا باسم ربک الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا وربک الاکرم الذى علم بالقلم...

 بخوان به نام پروردگارت که بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین

است، هم او که با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت.........

 

بخوان به نام پروردگارت، ای خورشید عالم تاب، ای چشمه جاری وحدانیت، ای روح بزرگ عبودیت ، ای یگانه امید نا امیدان، بخوان!

بر پهنای تاریکی و ظلمت جاهلیت ،بر سنگلاخ خشک پست بت پرستی از افقی روشن و آسمانی بر روح سرشار از ایمان او  آیاتی محکم جاری شده بود.

بخوان که پروردگارت تو را، وقتی فرمان خواندن داد که ظلمت و جهالت و خود پرستی دیر زمانی بر آسمان قلب انسانیت ،سایه افکنده بود تا سیطره ی خود را مطلق کند. در این سکوت دهشتناک طنین نای خاموش بیداران و آگاهان را کسی نمی شنود، انسانیت، شرافت، و دانایی ، گم شدگان و منزویان هستند و در این ظلمت شب روزنی می جویند به سمت روشنایی. بخوان ای رحمت جهانیان که خواندنت عرشیان را به سجده می افکند.

انسان بلا دیده از آدم تا مسیح درس ها گرفت و نشنید و اینک که در تاریکی گرفتار آمده، معلمی می جوید که ناب ترین آموزه های زندگی و حیات را به گوش جانش نجوا کند. رسولی می خواهد از سلاله ی پاکان تا  گمگشتگی خویش را پایان بخشد و به واسطه او حلقه ی مفقوده ی زندگی اش را بیابد.

 

محمدا ! تو خواندی و اجابت کردی آن هم زمانی که آسمانیان دیگر تاب نگریستن بر جهالت زمینیان را نداشتند و شیطان سیطره ی وجود شوم و نا مبارکش را بر آدمیان بیشتر و بیشتر می گسترانید.تو خواندی و با خواندنت انسان غوطه ور در جهالت و ظلالت را رمقی دوباره بخشیدی  و بارقه ای از امید در وجود تاریکش به وجود آوردی.خواندی آنچنان راسخ و با شکوه که محکمترین ستون های استبدادی از این عزم استوارت در جای جای صحنه ی  هستی به لرزه در آمد. تو خواندی و در دل شب پنجره ای گشودی به سوی نور.

خواندی تا عشق دوباره جان گیرد و انسان به جان آمده ،نفسی بازیابد، به خود بیاید و بداند که مرغ باغ ملکوت است نه از عالم خاک.

بعثت سر آغاز راهی شد تا انسان سرگشته و گمگشته ، از شرک،بی عدالتی و فساد به سوی معنویت یکتاپرستی و کرامت حرکت کند.بعثت تولد دوباره ی تاریخ بود، رهایی انسان بود از همه تعلقات. بعثت، برانگیختگی جان آدمی بود.

والاترین سلام ها و درود ها بر رسول عشق و ایمان (ص) و خاندان پاکش!

 

اینک تو بخوان! بخوان تا  به یاد آوری  آنان که خواندند پروردگارشان را چگونه یافتند او را و چگونه در پیچ وخم زندان زندگی چراغ راهشان شد تا به آزادی برسند.

همه در غار حراییم اما آیا می شنویم صدای جبریل را ؟!!!!!


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک