نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

حبیب محبوب
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
 

"هوالمحبوب"

 

 شب بود. از درد به خود می پیچید. چشمش به پنچره باز اتاق افتاد. آسمان! تا به حال آسمان را اینگونه زیبا و نورانی ندیده بود. هجوم ستاره ها تمام آسمان را فراگرفته بود گویی به روی خانه اش باران ستاره می بارید هریک از ستارگان میخواستند در نگریستن به پنجره ی خانه از یکدیگر سبقت بگیرند. هر لحظه نورانی تر می شدند و با سرعت  بیشتر چشمک می زدند و  می خواستند اتفاقات زمین را با دقت و تمرکز بیشتری به نظاره بنشینند. محو تماشای آسمان بود و هجوم چراغ های آسمان به پنجره خانه اش که بار دیگر درد به سراغش آمد! با خود گفت: "ای کاش تنها نبودم!". ناگهان احساس کرد اتاقش را نوری خیره کننده فراگرفته است. از حیرت زبانش تاب چرخیدن نداشت. می خواست حرفی بزند اما نمی توانست با تمام وجود حس میکرد که دیگر تنها نیست. دوباره درد...

صدای عجیب در اتقاق پیچیده بود. گویا کبوترانی در حال بال زدن در اتاق او بودند! حیرت زده بود. خدایا امشب هیج چیز وضع عادی ندارد!

به ناگاه آرام شد. درد از بدنش رفت. چشمانش را آهسته گشود. در دل شب نور خیره کننده ای اتاق را فراگرفته بود. لبخندی به زیبایی یک گل سرخ بر گوشه لب هایش شکفت...

کودکش به دنیا آمده بود...

یک پسر!

آهسته زیر لب گفت:

"عبدالله پسرت به دنیا آمد"

آمنه به پسرش نگاه کرد. دلش از شادی می تپید. از صورت کودک نور می بارید.گونه هایش به رنگ گل محمدی بود و تنش بوی گل یاس می داد.

یرون پنجره غوغایی برپا شده بود  انگار که به ستارگان مژده ای رسیده باشد. چقدر سخت به جای خود بند شده بودند! شاید می خواستند پایین بیایند، از پنجره کوچک خانه آمنه به داخل روند وخورشید تازه طلوع کرده را از نزدیک به نظاره بنشینند. از او نور بگیرند و نور...! خودشان خوب می دانستند که اگر این خورشید نبود آنان هم نبودند!

ام عثمان عبدالمطلب را خبر دار کرد. هر دو به طرف خانه آمنه دویدند. باصدای قدم های تند و پرشتاب او کوچه های خواب آلود مکه یکی یکی بیدار می شدند خمیازه کشیدند و نور کم رنگ سپیده را در خود گرفتند. نسیم در کوچه ها شروع به دویدن کرده بود. دستی به شاخ و برگ درختان کشید تا آنان نیز برخیزند. پرنده ها که در گهواره شاخه ها خواب بودند بیدار شدند. سر از لانه بیرون آوردند. بوی بهار به مشامشان می رسید. کوچه از آواز و پرواز پرنده ها پر شده بود. خورشید خواب آلود کم کم سر حال می آمد. آفتاب آن روز مهربان تر از همیشه بود! مردم با تلالوء خورشید و گرد زرد رنگش از خواب بیدار می شدند. آن روز بهاری یک بهار واقعی بود! صدایی در قلب آنان می گفت:

"برخیزید! امروز روز تولد یگانه خورشید عالم است! کسی که آماده تا همه را از خواب بیدار کند."

عبدالمطلب خود را به هر نحو به خانه عروسش رسانید. گویا چیزی تمام وجودش را چنگ می زد نفسش بالا نمی آمد.. کودک را در آغوش گرفت. "خداوندا! چقدر زیباست. چه نگاهی دارد! نگاهش قلب را می لرزاند. چشمهایش چون شب تاریک است و مثل روز روشن"

خبر متولد شدن نوه عبدالمطلب خیلی زود تمام شهر را فراگرفت. از آن پس بود که هر آنچه در عالم بود چه جاندار و چه بی جان چون فرشتگان، ستارگان، خورشید، درختان، کوچه ها، پرندگان به همراه اهالی مکه مدام به دیدار نوزاد می شتافتند به مادر و پدر بزرگش تبریک می گفتند و مات نور او می شدند! نوزاد به همه لبخند میزد لبخندش دیوانه کننده بود! هر که او را میدید شیفته و واله او از خانه بیرون می آمد.

در شبی که گذشت جای جای کاءنات اتفاقات عجیبی رخ داد. در حجاز همه بت ها در صبح آن شب به رو در افتاده بود و هیچ بتى درآنروز بر سر پا نبود. در آن شب چهارده کنگره ایوان کسرى  فرو ریخت. دریاچه ساوه خشک شد. ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشکده‏هاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب استثنایی خاموش گردید. مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربى‏را یدک مى‏کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده‏شدند، و طاق کسرى از وسط شکست‏خورد و رود دجله در آن ‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسید، فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

ابلیس رجیم که با میلاد حضرت عیسی(ع) از ورود به سه آسمان منع شده بود به میمنت قدوم نوزاد آمنه، از ورود به چهار آسمان دیگر نیز منع شد و بدین ترتیب از آن شب به بعد ابلیس و سیار شیطان ها از رفتن به آسمان ها محروم شدند.

رسم عرب بر این بود تا نام کودک را در هفتمین روز پس از تولد او انتخاب کند. عبدالمطلب همه را به منزل خود دعوت کرد. همه منتظر بودند تا از نام محبوب ترین نوزاد تاریخ مطلع گردند...

نوه اش را در آغوش گرفته بود و مدام می بوسید. به صورت کودک نگریست با لبخند گفت:

"محمد!"

همهمه ای بین مهمان ها افتاد. همگی شگفت زده شده بودند! هرکسی چیزی می گفت:

-محمد؟!

-محمد دیگر چه اسمی است؟

- این اسم تا به حال در عرب رسم نبوده است!

یکی از مهمان ها پرسید: محمد یعنی چه؟ چرا محمد را برای نوه ات اختیار کردی؟

عبدالمطلب گفت: محمد یعنی ستوده شده و مفتخر شده! نامش را از این روی محمد نهادم تا در آسمان ها و زمین ستوده باشد.

براستی که شایسته ترین نام را عبدالمطلب بر نوه ی نازنینش نهاد. محمد(ص) وا قعا محمد شد. نه تنها ستوده شده، حمد شده و محبوب خلق که او تنها کسی گشت که "حبیب الله"  لقب گرفت. کسی که خداوند باری تعالی خطاب به او اینگونه می گوید: " همه این عوالم را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم" و نیز "اگر تو نبودی هرگز کائنات را خلق نمی کردم"

و محمد(ص) آن قدر برای خداوند عزیز است که به برکت وجودش به مردم یک مژده بزرگ می دهد:

"ای رسول ما مادامی که تو در میان این مردم هستی ما این مردم را عذاب نم یکنیم."

امت های پیشین حتی با اینکه پیامبرانشان در میانشان بودند در قبال نافرمانی ها و ناسپاسی هایشان بارها دچار عذاب شدند و تنها به یمن قدوم مبارک پیامبر خاتم(ص) خداوند مقرر نمود با اینکه گناهان گذشته نیز در امت ها تکرار گردد هیچ امتی دچار عذابی که گدشتگان در آن گرفتار آمدند نمی شوند. وجود نازنین رسول مهر و عطوفت مانع امنیت و آسایش و مصونیت از عذاب الهی است و سایه رحمت و لطف وجود ایشان آنچنان است که  همه امت ها و سرتاسر عالم در پناه اویند. رسولی که در قبال ناسزاها، آسیب ها و همه آزار و اذیتی که از مردم دید حتی یک بار لب به شکوه از ظلم ها و بی معرفتی ها و ناسپاسی هایی که در حقش نمودند نگشود چه رسد به طلب عذاب! 

در مراحل اولیه دعوت روزی از جانب خداوند به پیامبر(ص) نازل شد:"آنچه که بدان مامور شده ای را به خلق برسان و از مشرکین دوری کن!" در پی این خطاب به کوه صفا رفت و ندا داد:

"ای مردم من رسول خدای رب العالمین به سوی شما هستم" و شروع به موعظه مردم و دعوت ایشان به دستیابی به راه سعادت و نجات ایشان از باتلاق ضلالت نمود.

کسی لبیکی به دعوت او نگفت. مطابق معمول حاضرین او با نگاه های سرد و خیره شان او را تکیب کردند. لیکن پیامبر(ص) دلسرد و مایوس نشد، از کوه صفا پایین آمد. خود را به کوه مروه رسانید، بر بالای آن رفت و مجددا شروع به تکرار دعوتش نمود. با این امید که باشد کسی در میان حضار که دست طلب به سمتش بگشاید و به او ایمان آورد در همین حال به ناگاه  ابوجهل جاهل،سردسته ی مشرکین مکه، سنگی از روی زمین  برداشت و به سمت او پرتاب کرد. سنگ به پیشانی مبارک رحمه لالعالمین اصابت کرد و پیشانی اش را شکست. در پی این حرکت سایر کوردلان بی معرفت به تاسی از ابوجهل هریک سنگی برداشتند و وجود نازنین رسول خدا را سنگ باران کردند! از پس این حادثه تلخ ملک وحی حضرت جبرائیل(ع) به همراه تعداد زیادی از ملائک در کوه مروه بر او نازل شد. همانطور که خون پیشانی اش را پاک میکرد لب به درد دل با سروش وحی گشود:

- ای جبرائیل دیدی که مردمم چگونه مرا تکذیب کردند؟

-  بلی یا رسول الله. ما در خدمتت هستیم برای عذاب این مردم!

سر مبارکش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:

" ای جبرائیل من نیامده ام که بر مردم عذاب باشم! همانا که من رحمت هستم برای تمام عوالم وجود!"

 "من را با امتم رها کنید. که آنان نمی دانند چه خیری برایشان می خواهم."

 

پیغمیر(ص) آن قدر بر هدایت و سرنوشت امتش مشفق و حریص بود که حتی در لحظات واپسین حیاتش نیز دغدغه و نگرانی ای جز مردمش نداشت!

آمده است که آن هنگام که ملک الموت، حضرت عزرائیل(ع) قصد قبض روح رحمه لالعالمین را داشتند از ایشان اجازه گرفتند لیکن ایشان اجازه ندادند. به قابض الارواح فرمودند که اندکی درنگ کن تا برادرم جبرائیل بیاید.پیامبر(ص) نگران و آشفته منتظر بودند.

جبرائیل با اندکی تاخیر فرارسید. رسول الله (ص) خطاب به او گفت: ای برادرم تا به حال کجا بودی؟طی این 23 سال لحظه ای تنهایم نگذاشتی حال که بیش از همیشه نیازمندت هستم تنهایم می گذاری؟

فرشته وحی پاسخ داد: ای رسول خدا(ص) ! مشغول آذین بندی برزخ و فراهم نمودن آن برای استقبال از شما بودم. همگی ملک های مقرب، پدرانتان آدم، نوح، ابراهیم و برادرانتان موسی و عیسی و سایر انبیا پیشین منتظر قدوم نازنین حبیب خدای عالمیان هستند.

-  فقط جواب یک سوالم را بده که تا ندانم آرام نمی گیرم و به ملک الموت اجازه ی قبض روح را نمی دهم. امتم! ای جبرائیل من نگران این مردم هستم. پس از من بر امتم چه می آید؟

جبرائیل از درگاه خداوند متعال پاسخ آورد:

- یا رسول الله(ص) خدایت سلام میرساند و می فرماید: ای حبیب ما در روز جزا به امتت آن قدر می بخشم تا راضی و خشنودت کنم!

این حرف را که شنید دلش آرام گرفت و ...

یا لالعجب! شگفتا از این پیامبر(ص)! شگفتا از رسول مهربان و با عطوفتی که حتی در هنگام وداع بادنیا نیز بیش و پیش از هرچیز نگران امتش و سرنوشت آنان است! شگفتا از عزیزی که در راه هدایت مردمش چه بسیار رنج هایی که متحمل شد چه سختی هایی کشید و چه خون دل هایی که خورد! شگفتا از کسی که تنها دلیل آفرینش مخلوقات است. عزیزی که خداوند ارحم الراحمین او را رحمت عالمیان می خواند . شگفتا از پیامبری که به اندازه تمامی نادانی های ما زجر کشید. شگفتا از محمد(ص) که محمدترین محمد است!

روزی یوسف(ع) از بازاری می گذشت. در گوشه ای پیرزن ناتوان و گدایی را دید. نزد او رفت تا کمکش کند. کاشف به عمل آمد که این گدا همان کسی است که در جوانی  دلباخته و شیدای او بود. از پیرزن پرسید: چه شد که اینگونه دلباخته شدی تا آنجا که در اثر دلباختگی ات هر چه داشتی را از دست دادی! جواب داد: چرا که در همه عالم از تو خوش رو تر و خوش خوتر نیافتم! یوسف(ع) گفت: تو اگر پیامبر خاتم(ص) را که از من بسیار خوش رو تر، با کرامت تر و خوش خو تر است میدی چه بر سرت می آمد؟

یوسف(ع) اندکی از اوصاف پیغمیر آخرالزمان را بر او گفت. پیرزن غرق در جمال و جلال آخرین فرستاده خداوند شده بود. احساس کرد آتشی تمام وجودش را فراگرفته...

فرشته وحی بر یوسف(ع) وارد شد: ای یوسف! تو اوصاف پیامبر خاتم را بر او گفتی و مهر حبیب خداوند به دل پیرزن نشست. به واسطه همین از این پس خداوند پیرزن را دوست می دارد!

به اذن خداوند پیرزن جوان شدو بنابر امر او اینبار به وصال معشوق رسید!

4-5 هزار سال پیش از میلاد پیامبر(ص)، آن کس که تمام عمرش را به واسطه گمراهی اش تباه کرده بود به مجرد آنکه مهر حضرت خاتم الانبیاء بر دلش نشست محبوب خدای ارحم اراحمین شد و اینگونه مورد عنایت او قرار گرفت. چه رسد به من و تویی که حداقل به گواه واژه ها از امت او هستیم!

براستی اگر ذره ای  عشق او درد دلمان باشد ما را چه می شود؟!

 

میلادش گلریزان زمین و آسمان ها!


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک