نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

غافله ی عمر
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
 

این غافله ی عمر عجب می گذرد!

گویی همین دیروز بود که نتایج کنکور اعلام شد و از یه برزخ چند ساله نجات پیدا کردیم و به قولی راهیه بهشت دانشگاه شدیم! شاید هم از دیروز زودتر، چرا که انگار همین دیروز بود که صبح زود از خونه زدیم بیرون و با هزار بیم و امید و کوله باری از آرزوهامون رفتیم کنکور دادیم! نه خیر،بازهم زودتر چون انگار همین دیروز بود که وارد دبیرستان شدیم و ... نه ... نه... !یک لحظه صبر کن! انگار همین دیروز بود که ... ای بابا اصلا بی خیال دیروز! ظاهرا هر چه به عقب برمیگردیم بازم کافی نیست ! زمان و خاطرات شبیه باتلاقی هستند که هر چه توش بیشتر دست و پا بزنیم بیشتر فرو میریم! یک سری رشته ی پیوسته و نا متناهی!

واقعیتش اینه که نشسته بودم و مثل همیشه فکر می کردم! به چی؟ به خودم، به دوستام، به هم سن و سال هام، شایدم به همه ی آدم های روی زمین و حتی زیر زمین! اینکه چی میشه یکی میشه اینجوری و دیگری اونجوری؟! اینکه چرا اینقدر زود بزرگ شدیم ما؟ اینکه آخرش چی میشه؟ کجای راهم هستم ؟ چقدر دیگه فرصت دارم؟  چقدر به آرمان ها و هدف های که پیش از این تو ذهنم داشتم نزدیک شدم و یا حتی چقدر دور و کلی سوال دیگه ای که مثل خیلی وقت ها تو ذهن آدم ها می پلکن!

برای بچه ها و از همون دوره ی دبستان ملاک بزرگی سن و عقل نه شناسنامه است و نه چیزه دیگه!فقط مهم کلاسیه که درس می خوندن! اولین سوال برای آشنایی با هر غریبه ی هم سن و سال هم این بود که کلاس چندمی؟!؟ توجه کنید:

بچه 1:سللام،حالت خوفه؟

بچه 2:سللام ارره تو خوفی؟میای با هم دوس شیم؟

بچه 1:آرره !کلاس چندمی ای؟

...و ادامه ی ماجرا!

خوب بگذریم!این رو خیلی قبول دارم! رده بندی فوق العاده محسوس و جالبیه!تازه این طوری آدم حس می کنه چقدر هم سن و سال داره فارق از اینکه ممکنه با اونا چندین ماه اختلاف سن داشته باشه!یادمه وقتی کلاس اولی بودم نزدیک ترین بچه به من پسر همسایه مون بود که کلاس سوم بود!تو ذهنم چه غولی ازش ساخته بود!بهش غبطه می خوردم که خوش به حالش چقدر بزرگه،میتونه خودش کتاب بخونه ،جدول ضرب داره یاد میگیره و ...! این سیر جذاب همین طور ادامه داره تا همین جایی که هستیم! الان وقتی بزرگ تر از خودم رو نگاه میکنم ناخداگاه دلم خالی میشه. داریم به جایی نزدیک می شیم که  دیگه مثله همه ی آدم بزرگا بشیم! و الآن شاید همون وقی باشه که همیشه دنبالش بودیم!  خیلی زود گذشت این بیست سال و حتما بقیه اش هم سریع تر می گذره و فردایی  می رسه که ... ! راستی چطوری می میریم؟...بعد ما چی میشه... چی سر ما میاد؟...مواخذه و  تنبیه یا قدردانی و تشویق؟!  برام واقعا مهمه که بتونم مسیر درست زندگیم رو پیدا کنم و تا کجا راهم رو ادامه بدم!تا آخرین روزی که با خودم بشینم و فکر کنم ، حسرت چیزایی رو نخورم که به دست نیاوردم و هیچ وقت دیگه به دست نخواهم آورد!

شروع سال تحصیلی یه ایستگاه خوب برای باز کردن در کوله پشتی زتدگیمونه!یک کم بهش برسیم. خوب ببینیم چیا بهش اضافه شدن ،چیا ازش کم شدن و چیا می خوایم بهش اضافه کنیم! به همین علته که چند ساله تو دفتر خاطراتم از این روزها کلی نوشتم. و چه خوب که این کار رو کردم!الآن می فهمم چقدر نسبت به گذشتم عوض شدم.می فهمم قبلا چطور فکر میکردم و حالا چه طور؟ دغدغه های زندگیم چیا بودن و چیا شدن و خیلی چیزای دیگه! خیلی هاشون عوض شدن ، مخصوصا در یکی دو سال اخیر !الان بیش از همیشه فکر میکنم ، احساس می کنم ، می خونم و می نویسم! حضور خیلی چیز ها رو تو زندگیم حس می کنم! خیلی بیشتر بالای سرم رو نگاه می کنم ،خیلی بهتر خودم رو میشناسم . عاقلانه تر و سنجیده تر رفتار میکنم و  ... ! ولی می دونم همون طور که الآن نسبت به گذشته این همه راه اومدم پس راه خیلی خیلی بیشتری هم مونده .یعنی هنوز هم چندان که باید و شاید ، نمی دونم و شاید اینو روز به روز بیشتر بفهمم!

 اما یه چیزی هست که منو آزار می ده ! اونم آدم بزرگ هایی هستند که در عین بزرگی حقیرن!آدم بزرگ هایی که به راحتی آب خوردن دروغ می گن، تهمت می زنند و کلاه از سر این و آن بر می دارن! حرص و طمعشون سیر ناشدنی و چشم دلشون بسته است بر آنچه که اطرافشون می گذره!آدم هایی که تو زندگی شون هیچ وقت خودشون نیستن! موجودات به ظاهر کاملی که خیلی ناقص اند و شاید هیچ وقت نتونن به خودشون بیان الا فردایی  که ... و اون روز هیچ کاری از دستشون ساخته نیست!

خیلی می ترسم از فردایی  که منم از اونا بشم که تعدادشون اصلا کم نیست! اصلا شاید هم  شده باشیم و این قدر نفهمیم که از آن ها شدیم!

 ببینم تو چطور؟از اون روز نمی ترسی؟

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک