نوشته های دلتنگی

سیاه مشق های یک سروش

سروش!
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
 

سُروش یکی از ایزدان باستانی ایرانیان است.

او از ایزدان بزرگی است که بر نظم جهان مراقبت دارد، پیمان‌ها را می‌پاید و فرشتهٔ نگهبان خاص زرتشتیان است.

ایزد سروش بر فراز کوه البرز کاخی داردبا یک‌هزار ستون که به خودی خود روشن است و ستاره‌نشان (یسنه ۵۷، بند ۱۰). گردونهٔ او را در آسمان، چهار اسب نر درخشان و تیزرو با سم‌های زرین می‌رانند. هیچ موجودی از ایشان پیشی نمی‌گیرد و بدین‌گونه است که او دشمنان خود را در هر کجا که باشند دستگیر می‌کند.

در قدیمی‌ترین بخش اوستا یعنی بخش گاهان، آمده که سروش به همراه بهمن به سوی پرهیزکاران می‌آید و به هنگام پاداش و کیفر دادن به همراه اشی است.

علاوه بر این، روز هفدهم از هر ماه در ایران باستان، سروش نام داشته است و مراسم دینی و جشن های ویژه ای در روزهای هفدهم هر ماه برگزار می شده است که امروزه به فراموشی گراییده، اما سروش روز به ویژه در ماه فروردین از اعتبار ویژه ای در مراسم دینی برخوردار بوده که با شست و شو و به معبد رفتن و نیایش کردن همراه بوده است. این روز را روز باژ، یعنی روز زمزمه - به معنی دعا و نیایش - نیز می گفته اند

منبع: پژوهشی در اساطیر ایران (پارهٔ نخست و دوم)، چاپ چهارم، تهران ۱۳۸۱، ص ۷۸.

 

 


 
 
در فراق او ...!
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
 

خدايا! فتنه فزونى گرفته است، بلا بزرگ شده است و آزمايش شدت يافته است.

خدايا! اسرار هويدا شده است و رازها برملا شده است و پرده‏ها افتاده است.

خدايا! زمين تنگى مى‏كند و آسمان خوددارى.

خدايا! و در اين حال و روز، شكايت جز به تو، به كجا مى‏توان برد؟ جز بر زانوى تو، سر بر كجا مى‏توان نهاد؟ جز به ريسمان تو، به كجا مى‏توان آويخت؟ جز در پناه تو، كجا مى‏توان سكنى گزيد؟ و جز بر تو، بر كه مى‏توان تكيه كرد؟

خدايا! در سختى و آسانى تكيه گاه جز تو كيست؟ و پناهگاه جز سايه‏سار مهر تو كجاست؟

خدايا! بر پيامبرت محمد و آل او درود فرست، آنان كه اطاعتشان را بر ما فريضه شمردى و بدين سان، شأن و منزلتشان را به ما شناساندى.

خدايا! تو را سوگند به حق اين عزيزان كه باران گشايشت را بر ما ببار و از آستان فرجت نسيمى بر اين دلهاى خسته جارى كن.

خدايا! طاقت تمام شده است. شكيب سرآمده است، كارد به استخوان صبورى رسيده است.

خدايا! هم الان ما را برهان. رهانيدنى به سرعت برق نگاه يا كمتر از آن.

اى پيامبر! اى وصى! اى على! اى محمد! يارى‏ام كنيد كه شماييد ياوران من و دست اضطرار مرا در پناهگاه دست خويش بگيريد كه دستى چنين با كفايت تنها از آن شماست.

مولاى من! امام زمانم! اين تو و اين دستهاى استيصال من! اين تو و اين فرياد استغاثه من! اين تو و اين چشمهاى اشكبار من!

به فريادم برس! مرا درياب!


 
 
رودخانه
نویسنده : سروش برادران - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢
 

     یه خورده که به خودت نگاه کنی می بینی ، چه وقتی که بچه بودی چه حالا که بزرگ شدی ،  لحظه لحظه ی زندگیت به انتظار گذشته ... هنوزم وقتی  صبح از خواب بیدار می شی ، منتظر یه اتفاقی ، یه اتفاق تو کار ِت ، تو درسِت ، تو زندگیت ، تو وجودت ... منتظری که ببینی واقعاً کی هستی و کجا می ری ، منتظر صبحی هستی که وقتی تو آیینه نگاه می کنی ، با یه لبخند از روی غرور به خودت و گذشتت و آیندت ، بِبالی ... منتظر روز موعود ِ آرزوهاتی ...

    ولی اون روز کِی می آد ؟! کجاست؟! چقدر مونده تا بهش برسیم؟!

    ما هممون صبح تا شب داریم می دوئیم تا برسیم به نقطه ای که بتونیم یه نفسی تازه کنیم ، بتونیم سرمون و بالا بگیریم وبگیم : آخیش ... آروم شدم !

   ولی این وسط یه چیزی و نباید فراموش کنی ... هیچ وقت به شعور ِ طبیعت توهین نکن  ، باهاش نجنگ ... هیچ وقت سعی نکن جهت رودخونه ی زندگی رو تغییر بدی ، چون بدون که مثل یه تخته شکسته از مسیر آب جدا می افتی ... !

   زندگی برای هر کدوم ما مثل این رودخونست که چاره ای نداریم جز اینکه تو مسیرش ادامه بدیم و بریم ... تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه بخواییم زلال باشیم یا گل آلود ... !

   ما داریم تو این طبیعتی که گفتم زندگی می کنیم , که خالقش , طبیعتی و خلق کرده که ذاتاً نمی تونه خلأ و تحمل کنه ... یعنی ، چرائی رو بی جواب نذاشته ... راهی و بی راهنما قرار نداده ... بزار راحتت کنم ... ما رو رها نکرده ... اونقدر براش عزیز بودیم که تو این رودخونه ما رو بی ناجی نذاره ...

   پس همیشه زلال و پاک بودن ، اونجوریَم که همه فکر می کنن سخت و محال نیست ، بالاخره هر قفلی یه کلیدی داره که بازش کنه ... شاه کلید ِ زلال و آرام و خوشبخت بودنم فقط یه چیزه ... اینکه همیشه تو این رودخونه ای که داری می ری احساس کنی  یکی هست که هوات و داره , یکی هست که هیچ وقت پشتت و خالی نمی کنه , یکی که می تونی با خیال ِ راحت بهش تکیه کنی , یکی که سنگ صبورته , یکی که راه و مثل کف دستش بلده و حالا تو می خوای دستت و بدی تو دستش که تا آخر راه ِ زندگی و با خیال ِ راحت بری , یکی که با کوچکترین دردت , درد می کشه , یکی که مثل ِ یه پدر همیشه دل نگرونته ... اونوقته که اگه وجودِ یه همچین پدری و  تو زندگیت احساس کنی , دیگه بهونه نمی گیری, دیگه همیشه آرومی ... اونموقعست که وقتی تو آیینه نگاه می کنی , از خودت مطمئن و راضی ای ... چرا؟! چون به مقصد رسیدی ... به مقصدی که لایقش بودی و باید می رسیدی ، رسیدی ... به سعادت رسیدی ، همون چیزی که طبیعت از تو می خواست ... 

   این پدر ، همون ناجی ایه که خدا تو این رودخونه ی زندگی برامون فرستاده ... بزار برا یک دفعه هم که شده با خودمون روراست باشیم ... اگه می خواییم همیشه زلال ِ زلال بمونیم ... باید بریم  بشینیم ، با این پدر مهربونمون درد و دل کنیم ، دلش و بدست بیاریم ، باهاش حرف بزنیم ... چه موقعیتی بهتر از این ؟! ... داریم به میلاد مولامون نزدیک می شیم ، الان وقتیه که می تونی خودت و محک بزنی ... الان وقت انتخاب کردن راه ِ ... فصل پیمان بستن و بیعت کردن ... اگه می خوای دستت و بذاری تو دست اون راهنمای راه ، پس معطل چی هستی؟! الان وقتشه ...  تا دیر نشده بریم باهاش مردونه دست بدیم ... منتظرمونه ... بجنب!!

                                                                               

 


 
 
زنگار
نویسنده : سروش برادران - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱
 

گاهی آنقدر سخنان بزرگانمان برایمان گفته شده و «ما بی توجه از کنار آنها گذشته ایم» که دیگر برایمان تکراری می شوند.

قرآن دم دستمان است، ولی خیلی هامان هنوز یکبارهم قرآن رابا عنایت به معنی نخوانده ایم! نهج البلاغه ای داریم که پربارترینِ حرفها را دارد، ولی استفاده نمی کنیم. اگر هم خواندیم، عمل بیشتری  می طلبد که ما به کار نمی گیریم. در همین نهج البلاغه ی شریف، خطبه ای هست به نام «خطبه ی هَمّام». هَمّام پیش امام علی علیه السلام می آید و با اصرار از صفت های مومنین می پرسد. حضرت علی علیه السلام هم شروع می کنند و بر می شمرند:

...، مومن حسود نیست، کینه ندارد، به مردم نمی پرد، فحش نمی دهد، غیبت نمی کند و اگر کسی غیبت کرد او را منع می کند، از شهرت گریزان است، خوش اخلاق است، دروغ نمی گوید، ... . نوشته اند این سخنان آنقدر در وی تاثیر گذاشت که همان جا غش کرد.

چنین انتظاری از ما نمیره اما  نکته این است که چرا «ما» اینقدر کم تاثیر می گیریم؟!چرا این همه پدیده ها و اتفاقات بزرگ تو زندگیمون پیش میاد ولی بی اعتنا از کنارش می گذریم ...!؟!؟!آره خیلی وقت ها اتفاقات از بزرگیشونه که به چشم ما نمیاد!!


 
 
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک